پارت هفده :

***
لیلا کلید را درون قفل چرخاند.پس از یک مکث کوتاه درب باز شد.حتی رمق نداشت خودش را درون خانه بکشاند.پلک های خسته‌ش به زحمت باز مانده بودند.کف دستش را روی درب قهوه‌ای رنگ قرار داد،خودش درون انداخت.خانه‌ی غرق سکوت!کفش هایش را از پا در آورد ودرون جاکفشی آجری رنگ کنار درب جا داد.قدم های نامتعادل جسم خسته‌اش را تا نصفه‌ی راهرو کشیدند وبعد توقف.
_خیلی‌خسته‌م،خیلی...
با خودش حرف ز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Zoha

    0

    ماهیر جان.. ر*یدی

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    0

    وای چقد پرروعه این بشر

    ۷ ماه پیش
  • تارا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • نانا

    0

    اوه اوه اوه

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی فرگل جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    ماهیر با این کارات الان یه آش چرب برای لیلا بدبخت ساختی حالا مامانش مخشو میخوره گوشیش هم ازش میگیره بیا اشی رو که به یه من روغن درست کردی درست کنه 🤦 ♀️

    ۲ سال پیش
  • نشمین

    0

    مامان فولاد زره چ بد موقع اومد

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    🤭🫣🫢🌿💐

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    💙🩵💜💛🧡🤎❤️💚🩶🤍

    ۲ سال پیش
  • پروانه

    1

    مامانه عجب رو مخه، رفتارهای ماهیت بی ملاحظه هم روش

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    3

    وای لیلا بیچاره

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    2

    اوه اوه عجب جایی مامانه اومد😶

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️