لیست کلیه پارتهای رمان معصومیت از دست رفته : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 21
** _بشین باهات حرف دارم... لیلا لبهای تختش نشست.مادرش تازه لباس سیاهش را از تنش درآورده بود ویک پیراهن گُل گُلی کمرچین بلند پوشیده بود. _بابات زیاد این روزا حالش خوب نیست. _میدونم.. ملک نسا برزخی شد.چشم هایش را چُنان در کاسه چرخاند ودُرشت کرد که اگر لیلا سرش پایین نبود ومی دیدش،قطع به یقین ...
بروزرسانی در : ۶۴۱ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 22
پدرش وارد اتاق شد،همزمان گفت: _چه خبر شده... نگاهش دوید روی ملک نسا که شبیه به مُرده ها کف اتاق افتاده بود. _مامانت... زبانش بند آمد .به سمتش دوید و کنار سرش نشست. _ملک..ملک .. صورتش را تکان داد.لیلا تند نفس می کشید. _یهو افتاد.. _برو یه لیوان آب بیار..چیزی نیست حتما فشارش افتاده.نمیشینه ...
بروزرسانی در : ۶۳۹ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 23
* سه روز گذشته بود.لیلا کم حرف شده بود و تنها کلمه هایی که از دهانش خارج می شدند ،نمیخوام،میل ندارم،نمیخورم بودند.وتنها کارش خوابیدن شده بود.خوابیدن او را از این دنیا وکابوس وحشتناکی که در مرکز آن قرار داشت برای چند ساعتی دور میکرد. درب اتاقش باز شد،لیلا فقط مردمک چشم هایش را کمی چرخاند تا فرد ...
بروزرسانی در : ۶۳۶ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 24
**** چهارشنبه ساعت یازده ونیم صبح. {چیزی که بخواد بشه،میشه.این یه قانون نانوشته ست} ملک نسا قرص خواب را توی لیوان شیر ریخت. قاشق را درون لیوان شیشهای چرخاند واین کارا تقریبا چند دقیقهای بی وقفه انجام داد.بشقاب از کیک کاکائویی که پخته بود را درون زیر دستی گذاشت.قاشق را درون سینک انداخت ولیوا...
بروزرسانی در : ۶۳۴ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 25
”شاید نفهمیم ولی بعضی از جدایی ها وشکست ها به نفعمونه"این یه قانون نیست،یه نظر کاملا شخصیه. *** ماهیر جعبه را چنان در آغوش گرفته بود که انگار آن کارتون لیلای اوست!روی موزائیک های کف حیاط قدم برمی داشت.درهم شکسته،فروپاشیده وبدون هیچ نظم و قانونی.پاهایش انگار اعضای جدایی شده بودند برای خودشان،د...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 26
**** ماهیر مثل برق زده ها از جا پرید و دو زانو روی تختش نشست.لیلا را دید که به درب تکیه زده ولبخندی بر لب داشت... _لیلا.. بهت زده بود و باورش نمی شد.برای صحت وسوق تصویر روبه رویش ؛چشم هایش را بست وبعد باز کرد. _لیلا واقعا خودتی،اومدی پیش من؟ دید که لیلا چند قدم جلو گذاشت. _باورم نمیشه..من....
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 27
"حتی تو ناممکن هم یه ممکن وجود داره؛پس ناامید نشو"قانون نانوشته. لیموزین وارد یک حیاط کاملا بزرگ شد.چشم های ملک نسا از این چیزی که می دید گرد شده بودند.راننده درب را باز کرد.ملک نسا با دهانی باز از ماشین پیاده شد دور اطرافش را دید زد.یک ویلای بزرگ ،باشکوه و البته لاکچری!مطمئنا هر قدمی که روی ه...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 28
***** _مامان باورم نمیشه داره اینارو بهم میگی؟ ملک نسا مانتوش را از تنش خارج کرد وروی زمین انداخت.یک تیشرت بلند که تا بالای زانوهایش می رسید به تن کرد. _دخترای مردم از خداشونه یکیو تور کنن که دستش به دهنش برسه،که سرش به تنش بیارزه.اون وقت دختر من دنبال یه گدا گدوره رو گرفته و ولکن نیست... ...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 29
*** ماهیر سس را روی ماکارونی درون طرفش ریخت. _مامان دستت درد نکنه خیلی خوشمزه شده... مادرش بیرون از آشپزخانه با ماهین ایستاده بودند.حلقههای اشک توی چشم هایش جمع شده بود،مادر بود دیگر؛می دانست که اگر پسرش از قضایای پیش آمده چیزی بشنود فرو می ریزد! _من عصر تمرین دارم واسه پیش فصل.وای مامان مرب...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 30
** لیلا دسته چمدان چرخدارش را کشید.مردم از کنارش رد می شدند واو شگفت زده به آن ها نگاه میکرد.چهره های عجیب ،لباس های غیر معقولی که از نظرش نامناسب به نظر می رسیدند. _هوی چرا وایستادی بیا بریم؟ فرهان خیلی جلوتر بود.لیلا پا تند کرد خودش را به او رساند. _تا حالا آدم خارجی ندیدی؟چقدر ندید پدیدی...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 31
«ممکنه با آدمایی روبه روبه بشی که حتی یه ثانیه تحمل کردنشون هم به شدت سخت وطاقت فرساست،اما تحمل کن.این یه قانونه و زندگی دقیقاپر از قانون هایی که اصلا دلمون نمیخواد رعایتشون کنیم» _اینجا اتاق توئه... صوفیا ناخنش را بین دندان هایش گرفت.سرتا پای لیلا رو برانداز کرد. _فکر میکنم نیاز نیست که ک...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 32
*** ساعت دوازده شب بود و جمشیدخان به تخت خواب رفته بود.فرهان دائم به حرف های سر میز شام فکر میکرد وذهنش یک لحظه هم نمی توانست؛ حول محور چیز دیگری بچرخد.توی بالکن ایستاده بود و باد خنکی صورتش را نوازش میکرد.لیلا به خواب نرفته بود وحتی نمی دانست مثل دیشب کجای اتاق را برای خواب انتخاب کند.حتی فکر ا...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 33
**** فرهان کمی جلوتر از لیلا وارد اتاق شد.سرش را کمی چرخاند وبه لیلایی که پشت سرش وارد اتاق شد،نگاهی انداخت. با دست نظم ابروهایش را بهم ریخت.میخواست حرفی بزند ،لب هایش را چند بار باز و بسته کرد... _تو ..از آدمایی مثل تو بدم میاد... به طرف تخت رفت.لیلا با چشم هایش حرکات او را دنبال میکرد. _...
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 34
_داری می لرزی ولی هنوز زوده.اینطوری بگم لرزیدن زیاده امشب... خندید و انگشتش را بالا آورد.کلید را توی مُشتش فُشرد. _کجا بودیم؟..آها...مامانم چیزای جالبی بهم گفت.منو از اون سردرگمی احمقانهی بیخودی در آورد.باعث شد به خودم بیام وبفهمم تو هم یکی مثل بقیه.چنان تحفهایی نیستی که بخوام استثنایی برا...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 35
«گاهی هم دنیا رو سرت آوار میشه وتو نمیدونی چطوری خودت رو از زیر آوار بکشی بیرون،فقط باید صبر داشته باشی وعجله نکنی،این یه قانونه» درب اتاق با شدت باز شد.فرهان در جایش غلتید.ولحاف را کامل روی سرش کشید. _فرهان پاشو بازچه غلطی کردی تو؟ سینا چون جوابی از فرهان نشنید،لحاف را از روی تن فرهان برد...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 36
سینا خودش را نزدیک لیلا رساند. _باشه هر وقت حالت خوب بشه میری خونهت. لیلا پلک هایش را به زور باز نگه می داشت. _من میخوام... کمی در جایش تکان خورد و نگاهش را در اتاق چرخاند. _می خوام..الان..برم خونه.میخوام برم پیش مامان و بابام... قطرهی اشکی از گوشهی چشمش روی بالشت افتاد. سینا با اطم...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 37
«خاطره ها نمی میرن، تا زمانی که تو رو به کشتن بدن!این یه قانونه» ** ماهیر نوک انگشتانش را روی پلک های بستهای لیلا کشید. _ماهیر نکن بزار بخوابم... ماهیر هم کنار لیلا ،روی چمن ها دراز کشید. _واقعا !واقعا میخوای بخوابی؟ اونم دقیقا بعد از یه ماه دوری... لیلا پلک هایش را باز کرد.آسمان صاف بال...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 38
* فرهان کنار تخت لیلا نشست.لیلا به پهلو پشت به فرهان خوابیده بود. _لیلا چرا اینجوری میکنی،باید یه چیزی بخوری! با اشاره چشم به کاملیا که چند متر آن طرف تر ایستاده بود ،فهماند که بیرون برود.کاملیا اطاعت کرد واز اتاق خارج شد.فرهان دستش را روی شانهی لیلا گذاشت... _برگرد نگاه کن ،چه چیزای خوشم...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 39
«فرصت هایی که زندگی در اختیارت قرار میده رو اصلا از دست نده،چون دیگه هیچ وقت مثل اونا گیرت نمیاد.این یه قانونه» **** لیلا وارد خانه شد.نفس عمیقی گرفت .خانه بوی زندگی میداد،اما نه برای اویی که انگار ده سال شکسته تر شده بود. چمدان را دنبال خودش داخل خانه کشاند. از راهرو کوچکی که از کنار آشپز...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 40
* هر سه نفرشان سرمیز صبحانه نشسته بودند.مصطفی پنیر را با دقت روی نان بربری کشید .کنارش گردو و گوجه گذاشت.ملک نسا ظرفی که درآن خیار قرار داشت را با اشارهی انگشتش به سمت مصطفی هُل داد. مصطفی دستش را روی شانهی لیلا که کنارش نشسته بود گذاشت. _لیلا بالام جان چقدر لاغر شدی.. تکهی خیار را روی...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
