معصومیت از دست رفته به قلم فرگل حسینی
پارت سوم :
روی چمن ها روبه روی هم چهار زانو نشستند.لیلا وسایلی که آماده کرده بود را آرام از سبد بیرون می کشید و ماهیر طوری اورا نگاه میکرد که انگار به یک اثر هنری خیره شده.سفرهی یک بار مصرف را روی چمن ها پهن کرد ویک بشقاب چینی که گوشهاش چین داشت وسطش طرح گل یاس بود جلوی حامد گذاشت.
_من از شهرستان بکوب نیومدم که اینجا بشینم روبه روی معشوقهم تنهایی غذا بخورم، بیا این جا بشین.
لیلا با تردیدی نمایان در صورتش دور و اطراف را نگاه کرد.
_نگران نباش مادرت این اطراف دوربین کار نگذاشته که مارو ببینه،دِ یالا بیا.
لیلا خودش را کمی آن طرف تر کشید.ماهیر یک کش سفید رنگ از جیب شلوار جین آبی رنگش بیرون کشید و موهای لخت یک دست مشکی رنگش را بالا فرستاد.لیلا با دقت به او نگاه میکرد و برای تمام حرکاتش در دلش قند ها آب میشد.با دو انگشت ابرو های پر پُشتش را مرتب کرد ودستی به ته ریشش که یک ساعت پیش اصلاحش کرده بود کشید،همین که نگاه لیلا را روی خودش دید لبخند دندان نمایی زد ودو دندان نیشش که بزرگ تر از بقیه دندان هایش بودند، نمایان شدند. با دو انگشت گونهای لیلا را گرفت و به طرف خودش کشید.
_داشتی منو دید میزدی؟
لیلا سرش را پایین انداخت،احساس کرد گونههایش در حال گُر گرفتند.یا شاید هم این جریان قوی یک طوفان است که از توی قلبش شروع شده و به گونه هایش رسیده.
_الان خجالت کشیدی؟خب چه اشکالی داره شوهرت رو دید بزنی،حتی باید مثل ندید بدیدا نگام کنی،همون طوری که من مثل دختر ندیده ها باهات رفتار میکنم.
لیلا دست هایش را روی گونه هایش گذاشت ونفس عمیقی کشید.ماهیر آرنجش را روی ران پای لیلا گذاشت و کامل به او تکیه کرد.
_صبر کن یه قرارداد ببندم یه خونه زندگی واست بسازم که مامانت دو دستی تورو تقدیمم کنه.تو زن خونهم بشی من هر روز این چشمای خوشگلت که مثل جنگله رو تماشا کنم.
لیلا بشقاب را برداشت و درب ظرف کوچکی که در آن زرشک پلو بود را باز کرد.
_تو واقعی هستی دختر؟
لیلا محتوای ظرف را توی بشقاب خالی کرد.وران مرغ را گوشهی آن گذاشت.
_هم دسپختت عالیه،هم خوشگلی،هم معصومی..همه چیز تمومی.من تا چند وقت پیش فکرشم نمی کردم همچین دختری وجود داشته باشه،اصلا نسل این دخترای آفتاب مهتاب ندیده رو میگفتن منقرض شده.همه یه طور قاطع میگفتن نه همچین دخترای تو قصه هان..
بعد صدایش را بالاتر برد ورو به آسمان گفت.
_آهای ایهالناس وجود داره،دختر آفتاب مهتاب ندیده الان کنار من نشسته وقراره تا چند وقت دیگه خانومخونهم بشه.
لیلا همین که دید مردمی که در آنجا بودند به آن ها نگاه می کردند،دستش را بالا برد وروی لب های ماهیر گذاشت.
_تو رو خدا بس کن همه دارن نگامون میکنن.
او هم از موقعیت سو استفاده کرد وانگشت هایش را بوسید.لیلا سریع دستش را عقب کشید.
دست پاچه سالاد وترشی که در ظرف های کوچک سربسته گذاشته بود را بیرون آورد.
_داداش به پای هم پیر شید،خیلی بهم میآید.اما بازم به نظرم زیاد به جنس اینا اعتماد نکن.ما اعتماد کردیم چوبشم خوردیم یه جوری هم خوردیم که الان کمرمون راست نمیشه،منو فقط به چندرغاز بیشتر فروخت وبا یه با یکی رو هم ریخت که اندازهی تف نمی ارزید .
لیلا درب ظرف هارا باز کرد وبعد نیم نگاهی به پسر جوانی که قیافهش داد میزد خمار است،انداخت.
_برو بابا لیلای منو با اون هولوهرزه های دورتون مقایسه نکنید.
بعد فوری سرش را برگرداند و دوباره مشغول شد.
_اینا نمیدونن،تو رو نمیشناسن که خوشگلم.نمیدونن من اولین پسریم که تو زندگیت اومدم.اینا حُجب وحیای تو رو ندیدن که.بعضی وقتا اینقدر مغرور میشم که من اولین مرد زندگیتم که بوسیدمت،اولین نفریم که دستت رو گرفتم،اولین نفری که باهات هم قدم شده..و و و..
لیلا چند ثانیه به مردمک چشم های او خیره شد.ماهیر تیکه موهای پیچ در پیچ فِر او را که توی صورتش افتاده بود را دور انگشت اشارهش پیچید.
_حتی موهاتمخاصه،فقط پنج درصد از مردم دنیا موهاشون فره.لیلام تو همه چیت خاصه.
سرش را پایین انداخت.موج های پی در پی درون قلبش بهم کوبیده می شدند و سرمست از حرف های ماهیر که شبیه به شراب صد ساله بود،شده بود.
_غذامون رو بخوریم؟
ماهیر تیکه موی اورا پشت گوشش انداخت:
_بخوریم عزیزکم.
یک قاشق از غذا درون دهنش گذاشت.
_من کنار تو باشم که دیگه مزهی هیچ چیزو حس نمیکنم،فقط دلم میخواد تو رو بخورم.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

فرگل حسینی | نویسنده رمان
مرسیی💕🥹
۱ سال پیشدلارام
0خیلی بده هر پارت نظر سنجی میکنبن
۱ سال پیشحسین
0من بعد از سالیان دارم رمان میخونم و خیلی مهارت در پردازش ندارم
۲ سال پیشم
0عالی
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
1ای بابا این بنده خدا هلاک شد... خب تو هم یه چیزی بگو لیلا خانوم🤭
۲ سال پیشmaryam
0تا اینجا به نظرم جالب بود
۲ سال پیشکوثر
0خوب
۲ سال پیشZarnaz
0میشه لطفاً عکس شخصیت هارو هم بزاری🙏🙏
۲ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
عزیزم چند تا شخصیت دیگه هم هستن که هنوز وارد داستان نشدن ،بعدا عکس هارو میزارم فعلا نه
۲ سال پیشZarnaz
0خیلی ممنون فرگل جونم ❤️❤️❤️
۲ سال پیشZarnaz
0چقدر قشنگ تعریفش میکنه دلم خواست 😁🙈لیلا خوش به سعادتت😉😁
۲ سال پیشZarnaz
0عالی عالی مرسی فرگل جونم 😍😍تازه استارتشو زدم وقت نکرده بودم بخونم محشره ممنونم😍😍میگم اسم پسره ماهیر یا حامد سؤالش آخه یه جاش نوشته بودی حامد 🤔
۲ سال پیشاسرا
2آخ آخ چطورقرارماروسقوط آزادکنیم بااین همه تعریف لیلا🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0هنوز پارت چهارم، ولی بنظر میاد رمان جذابی باشه😍✨ با تشکر از خانوم نویسنده👌