لیست کلیه پارتهای رمان مردمک سفید : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان مردمک سفید - پارت 61
قرار بر این شد که دست به عصا با عرشیا راه بروم تا همه چیز آنگونه که میخواهم ختم به خیر شود اما دلم گواه خوب نمیداد. تا آنجا بودیم سهراب به خانه برنگشت. حق هم داشت اگر غیراز این رفتار میکرد به او و شناختم از او شک میکردم. دلم برای سبحان و سرزنده بودنش هم تنگ شده بود ولی هیچ حسی به دایی بهمن...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 62
به حرفش کوچکترین توجهی نکردم. دستگیره در را چرخاندم و بیهوا وارد اتاق شدم. پایم که به اتاق رسید منشی خودش را با غرولوند به من رساند اما نتوانست مانعام شود. صدای آرامِ دکتر رستمی در اتاق پیچید. -مسئلهای نیست رویا جان. شما بفرمایید. منشی که شاکی از من رفت دکتر روبه مراجعه کنندهی حاضر در ...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 63
-اون موبایل رو دکوری واست نگرفتم بذاری تو خونه و خودت بری بیرون. باید همراهت باشه. عرشیا گفت و چند قدم جلوتر رفت که متوجه تعللم شد. ایستاد و سری به سمتم چرخاند. -چیزی شده؟ نمیخوای بیای تو! سوئیچها را کف دستم فشردم. چه خوب میشد اگر صادقانه جواب سوالش را میدادم. سینهام را میشکافتم و ...
بروزرسانی در : ۶۷۴ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 64
و برادرش به تبعیت از خواهرش سر تکان داد و حرفهایش را با آب و تاب بیشتری ادامه داد. لبهای بستهام به قدر استقبالی نچسب کش آمد. نمیدانستم چرا به سیم آخر نمیزدم و این جشن را برای خاطرهای بد آماده نمیکردم! عرشیا دستم را که کشید همراهش به حرکت در آمدم. از کنار گروه گیتاریست گذشتیم و مقابل اتاق...
بروزرسانی در : ۶۷۳ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 65
-دیدمش سمآء. اومده. اون کثافت الان خونهی منه. حالا که داشتم از قاتل عشقم حرف میزدم تمام تنم گُر گرفته بود. -خوبی همتا. شمُرده حرف بزن بفهمم چی میگی. دستم را روی قفسهی سینهام فشردم و آهی لرزان از کنج آن بیرون آمد. -باورت میشه اون زنیکهی بیشعور خواهر رهسپار بوده؟ زهرخند زدم و چانه ...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 66
دستش به دور بازوهایم پیچ شد. -نمیخوای کادوها رو باز کنی؟ نگاهم تا کنار میز ته سالن کشیده شد. اگر همتای چندماه پیش بودم با ذوقی بچگانه تا آنها میدویدم و یک لحظه هم برای دیدن آنها وقت کُشی نمیکردم. اما حالا موضوع فرق میکرد، چیزی به نام شور در من جان داده بود. توربان پولک دوزی شده را از س...
بروزرسانی در : ۶۶۸ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 67
انگاری چیزی ته دلم فرو ریخته باشد همانگونه یکباره دلشوره عمیقی به جانم نشست. خودم را روی صندلی جابهجا کردم و پرسیدم. -چیزی شده؟ امیدوار بودم بگوید نه اما ماجرا به همین سادگیها هم نبود. -عرشیا در نبودت چک کشیده و امضاء توهم پای دونه دونهی چکهاس. مغزم قفل کرده بود. نمیفهمیدم. حرفها...
بروزرسانی در : ۶۶۷ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 68
تلخخندی آمد و قطره اشکم بیصدا چکید. او چه میدانست از نقشههای عرشیا و پشیمانیای که قد ارزن هم برایم ارزشی نداشت. -اون منو طلاق نمیده. برگه را بیشتر به سمتم متمایل کرد. -وقتی بدونه قرار نیست یک ریالی هم از تو بهش برسه طلاق میده، خوبم میده. با این حرف آب پاکی را روی دستم ریخت. او هم...
بروزرسانی در : ۶۶۶ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 69
و جدیتر خودم را نشان دادم. - مطلع میشن. یعنی مطلعش میکنن. کنایه حرفم را به خوبی فهمید. کمی دست و پایش را گم کرده بود. همین را میخواستم. با این جماعت زیادی راه آمده بودم و بخاطر عشقی که فکر میکردم وجود دارد خیلی چیزها را ندید گرفته بودم. وقتش بود که سبک سنگین کنم. رهسپار عصبی از دفتر بیر...
بروزرسانی در : ۶۶۵ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 70
متوجه دلزدگیام که شد اخمهایش آمد. حلقه را برداشت و طلبکارانه نشانم داد. -خب که چی! یه تیکه آهنپاره انداختی تو کیفت با خودت اینور اونور کردی که مثلاً مچ منو بگیری؟ از یادآوریاش هم قلبم به درد میآمد. اما کوتاه نیامدم. درست در مردمک چشمهایش نگاه کردم. -من اون شب تورو با خواهر رهسپار دیدم...
بروزرسانی در : ۶۶۱ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 71
-بد بازیای رو شروع کردید. رهسپار گفت و قبل از اینکه سمآء به حمایت از من چیزی بگوید گفتم: -بجای این حرفها بهتره برید به خواهرتون خبر بدین شوهرش تو بد مخمصهای افتاده و حالا حالاها سفر به استانبول کنسله. از کلمهی شوهر که برای خواهر رهسپار استفاده میکردم قلبم داشت از شدت درد و تنفر جاکن می...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 72
صبوریاش برای تحمل تندگوییهای من معلوم بود.تقی به در که خورد هردو به سمت صدا سر چرخاندیم.خیال میکردم جز حساب دار کس دیگری در شرکت نمانده باشد.ولی دیدن منشی در آن لحظه فضا را برایم متشنجتر میکرد. -خانم پیرنیا میشه منم نرم؟ از جا بلند شدم و جلوی چشمهایش به سمت کمد سرتاسری که پر از زونکنها...
بروزرسانی در : ۶۵۹ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 73
به نرمی دستم را فشرد و لبخند کمرنگی زدم. -چی به روزت اومده انقد شلوغش میکنی بگو ماهم بدونیم. یه شوک کوچیک که این همه المشنگه نداره. داره؟ سهراب از باب راحتی با او گفت و سمآء کم مانده بود او را برای همین چند کلمه سخت محاکمه کند. همانطور کجدار و مریض که بودم نگران از سمآء پرسیدم. -امید...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 74
در این میان تنها من بودم که آرام نفس میکشیدم تا مبادا صدای نفسهایم و یا حتی ضربان قلبم مانع از شنیدن حرفهای سهراب شود. شاید اگر از زبان خودش هم میشنیدم راحتتر با موضوع کنار میآمدم.سهراب بالاخره کوتاه آمد و با تک سرفهای حرارت تند سمآء را تمام کرد. -بچه شدی سمآء.من نامزد کنم خانمبزرگ ن...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 75
و بعد انگار که تازه متوجه احوالم شده باشد وا رفته توی صورتش دستی کوبید و گفت: -خاک بِسرم خانم تصادف کردین، رنگ به رو ندارین. دستی در هوا تکان دادم و جواب نگرانیاش را خوب ندادم. -چرا انقد شلوغش میکنی، نمیبینی مهمون دارم. دست و پای خودش را جمع کرد و با سلامی سرسری از جلویمان کنار رفت. ...
بروزرسانی در : ۶۵۳ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 76
-صبر کن اومدم. حرفم نیامد که بگویم چه کسی هستم. میگفتم هدی یا همتا. سبحان در را که باز کرد بعداز دیدنم لبخند گرمی تحویلم داد. -سلام دخترعمه. خوش اومدی. لبخند من اما لرز داشت. نشد که اضطرابم را کنترل کنم و قوی پا پیش بگذارم. -خانمبزرگ هست. از جلوی در کنار رفت و دستش به تعارف داخل حیا...
بروزرسانی در : ۶۵۲ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 77
سبحان همانطور نشسته به سمت من تنه چرخاند و جواب داد. -تو چرا دلت واسه ما نمیسوزه. بذار بره یه مدت از دست اخم و تخماش خلاص شیم. خانمبزرگ سقُلمهای به سبحان زد و حرفش را قطع کرد. -های های… آقا سبحان، داری درمورد برادرت حرف میزنیها نه دشمنت. سبحان تک خندهای زد و دستش را جای ضربهی خا...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 78
ماشین که متوقف شد نفهمیدم چگونه وارد حیاط شدم و کی خودم را بالای سر مامان بدری پیدا کردم. صاف ایستادم و نگاهش کردم. حالا که رسیده بودم واقعیت انگار شبیه به سیلیای توی صورتم خورده بود. پلک نمیزد، چشمهایش مانند وقتی که میخواستم به خانهی خانمبزرگ بروم بسته بود و همانگونه آرام به خواب فرو ر...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 79
شبنم که رفت دسته کلیدها را برداشتم. با دیدنِ برچسب کلید انبار وسوسه شدم برای یکبارهم که شده آنجا را ببینم. دیگر بچه نبودم که از تاریکی ابتدایی انبار بترسم، حالا ترسهای بزرگتری داشتم که یک انبار در برابرش هیچ بود. تا آشپزخانه رفتم. انبار درست زیر آشپزخانه بود. کلید به در کوچک انداختم و بازش کردم...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 80
-تسلیت میگم. باور کنید تا همین امروز صبح از فوت خانم پیرنیا بیخبر بودم. دستهگل را گرفتم و نگاهاش کردم. چقدر چهرهاش به خواهرش شباهت داشت. تنها تفاوتشان در ابوهت مردانه خودش و ظرافت زنانهی او بود. به سمت میز و صندلی وسط حیاط راه افتادم. میدانستم به دنبالم خواهد آمد. روی صندلی که مینشستم د...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
