مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت شصت و دوم :
به حرفش کوچکترین توجهی نکردم. دستگیره در را چرخاندم و بیهوا وارد اتاق شدم. پایم که به اتاق رسید منشی خودش را با غرولوند به من رساند اما نتوانست مانعام شود. صدای آرامِ دکتر رستمی در اتاق پیچید.
-مسئلهای نیست رویا جان. شما بفرمایید.
منشی که شاکی از من رفت دکتر روبه مراجعه کنندهی حاضر در اتاق کرد و گفت:
-جلسه بعدی رو ده دقیقه بیشتر در خدمتتون هستم. متاسفانه یه امر واجب
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آیرین
0مریسی برای رمان خیلی خیلی خوبدسحرعزیز💋
۲ سال پیشمریم گلی
0واقعا سهراب با دکتر رستمی نامزد کرده ،به این زودی همه چی رو فراموش کرد ،چه دنیای بی وفایی ،انتظارشو نداشتم ،ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیشمریم
0آخه چه پدر کشتگی عرشیا با همتا داره🥲
۲ سال پیشاسرا
0اگر عرشیاهمه چیزنفروخته باشه خوبه🙏💋
۲ سال پیشستاره
1ازعرشیاهرکاری برمیادحالااگه بفهمه همه چیزامیدونه بلایی سرش نیاره یاشایدم تاحالاهمه کاراشااوکی کرده که باهاش کنارمیاد
۲ سال پیشکُلثوم
2واای ینی راست گفت نامزدِسهراب!امیدوارم دورغ گفته باشه اخه بعدهفت سال اینم ازشانس بد همتا😒
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ساناز
0❤️❤️❤️❤️