مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت هفتاد و ششم :
-صبر کن اومدم.
حرفم نیامد که بگویم چه کسی هستم. میگفتم هدی یا همتا.
سبحان در را که باز کرد بعداز دیدنم لبخند گرمی تحویلم داد.
-سلام دخترعمه. خوش اومدی.
لبخند من اما لرز داشت. نشد که اضطرابم را کنترل کنم و قوی پا پیش بگذارم.
-خانمبزرگ هست.
از جلوی در کنار رفت و دستش به تعارف داخل حیاط را نشانه رفت.
-آره. چه عجب از اینورا
وارد حیاط که شدم در را بست و گفت:
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Aa
0🪻👏👏🙏🌺
۲ سال پیشساناز
0❤️💜💙🩵💛🧡🤎💚
۲ سال پیشآیرین
0👏👏👏👏
۲ سال پیشستاره
1نه باباسبحانم جدی میشه خطرناکه ها😉🤣
۲ سال پیشاسرا
0سحرخانم بجای سبحان اشتباه تایپی یه جاداشتیدنوشتیدسهراب😊همتاکه بیچاره ترازهمه ست🙏❤
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
ممنون از دقت بالاتون❤چشم اصلاح میشه
۲ سال پیشمریم گلی
0چه همتا بره ،چه سهراب ،فرقی در اصل ماجرا نمی کنه ،مهم این بود که این دوتا در کنار هم باشن ،که متأسفانه میسر نشد ،هر چند که همتا هنوز از عرشیا جدا نشده ومتاهله،ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیشHadis
1رمانت عالیه سحر جون❤️ خب بالاخره آقا سبحانم یه جذبه ای نشون داد از خودش😁
۲ سال پیشکُلثوم
1همیشه یه بزرگترحَلالِ مشکلات ...
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

موسوی
0ممنونم از رمان قشنگتون قلمتون ماناوپایدار نویسنده عزیز