دوست داشتی؟
رمان عاشقانه مردمک سفید از سحر حاجیوند در دنیای رمان

رمان مردمک سفید

  • زبان فارسی
  • 113.4K 👁
  • 523 ❤️
  • 694 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه مردمک سفید

وقتی چشم‌هایش را باز می‌کند هیچ چیز از این دنیا برایش آشنا نیست. حتی نامی که یک عمر با او بزرگ شده است. پا در دنیای جدید و آدم‌های جدید می‌گذارد. غافل از اینکه این آدم‌ها قرار است یک روز تمام دنیای او بشوند، رازها برملا کنند و او را بین دودلی بگذارند که بماند یا برود. عشق سابقش را بپذیر یا عشقی که حالا گریبان‌گیرش شده است را با چنگ و دندان نگه‌دارد. خدا می‌داند بازی سرنوشت برای او چه خواب‌ها که ندیده است...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

سبُکی تنم را حس می‌کنم، انگار هیچ وزنی ندارد، حتی از بلندی هم پرت می‌شوم و نمی‌فهمم چرا.
ترس‌خورده با تنی که چون پَر در تاریکی رقصیده دست‌هایم را به دور تنم می‌پیچم و در فضایی خالی از هیچ‌چیز غوطه‌ور میشوم. جیغ‌های بی‌امانم چرا به گوش کسی نمی‌رسد؟نکند تمام دنیا کَر شده! گیج و گنگ در نقطه‌ای شناور مانده‌ام که  برخورد نیروی عظیمی را در آن تاریکی محض با کالبدم  حس می‌کنم و پشت پرده‌ی چشم‌هایم کمی نور می‌بینم، مشامم از بویی تازه یکباره پُر می‌شود و به فاصله‌ی نزدیک گرمایی، پوستم را لمس می‌کند…
هرچقدر نور پررنگ‌تر می‌شود نیرویش بیشتر قد بلند می‌کند و در عوض دردی که نمی‌دانم سرچشمه‌اش کجاست بی‌وقفه جان می‌گیرد. چشم‌هایم را که باز می‌کنم دیگر تنم سبک نیست، انگار چیزی به سنگینی کوه روی دوشم مانده و هر لحظه زیر این وزن قرار است جان بدهم، که نور تمام دنیایم را پُر می‌کند…
**
چشم‌هایم را بی‌رمق روی هم فشردم و باز کردم. سقف سفید اولین چیزی بود که واضح و بدور از هر مه‌ای برایم قابل دیدن شد و بعداز آن با حالی خراب سعی در جمع کردن افکارم داشتم، آدم‌هایی که اطرافم ایستاده‌ بودند را برای بار اول می‌دیدم. سرم بی‌امان تیر می‌کشید و درد وجب به وجب تنم را صاحب می‌شد که ناله کردم. 
-سرم داره می‌ترکه… 
ذهنم مدام  می‌چرخید و نمی‌دانستم کجا هستم.حتی صدای دختری که برایم غریبه است کمی ناواضح خطاب دیگری به گوش‌هایم می‌رسید. 
-دکتر ممنون ازتون. 
با ناله‌هایی عمیق چشم چرخاندم و دکتر لبخند به رویم پاشید. 
-چیزی نیست به زودی دردهات کم میشه. من دکتر باوری هستم، دخترم می‌تونی اسمت رو بهم بگی؟
پلک‌هایم خسته بودند و بیشتر از چند ثانیه برای باز ماندن دوام نمی‌آوردند. ذهنم خالی بود، و چیزی چون اسم در آن نبود که روی زبان بیاورم و بگویم من را فلانی صدا کنید. هرچه بیشتر فکر می‌کردم کمتر به نتیجه می‌رسیدم. ترس داشت تمام من را صاحب می‌شد، دختری که کنار دست دکتر بود کمی به سمت جلو متمایل شد و آرام گفت: 
-عزیزم می‌دونی اسمت چیه؟
لب‌هایم تکان خور نبود، صدایی حنجره‌ام را نمی‌لرزاند. نگاه دکتر نگران به نظر می‌رسید.
-کسی رو داری باهاش تماس بگیریم؟ شما تصادف کردی. 
گرمای دستی  تا روی پوستم نشست پر از دلهره دستم را کشیدم. تصادف! پس چرا چیزی یادم نمی‌آمد. انگار کسی دست برده بود و محتویات مغزم را آن‌طور که دلش خواسته خالی کرده بود. لب‌هایم روی هم دوخته شده بود و ذهنم مدام به دنبال جوابی برای سوال‌های آنها می‌چرخید. دکتر باری دیگر پرسید. 
-نمی‌خوای بهمون بگی چطوری این اتفاق افتاده؟ 
با بغض به سقف نگاه کردم و چشم‌هایم دودو زد. 
-چیزی یادم نمیاد.
و کلافه از حسی که لحظه به لحظه بیشتر آزارم می‌داد به ذهنم فشار آوردم. 
-چیزی یادم نمیاد… 
ترسیده بودم، باورم نمی‌شد که جدی جدی چیزی یادم نمی‌آید. آرام و قرار نداشتم. سوال‌های پی‌در پی دکتر هم ترسم را بزرگتر می‌کرد و باعث می‌شد بیشتر به ندانسته‌هایم پی‌ ببرم. صدایم بالا رفته بود و نفس‌هایم نامنظم.
همراه دکتر می‌خواست از نگرانیم کم کند. 
-آروم باش… آروم… 
صورتم گُر گرفته بود و دردی بی‌امان خودش را چون پُتک به ملاجم می‌کوبید. 
-من کی‌ام؟ تورو خدا بهم بگید من کی‌ام؟
تنه‌ام بالا نیامده توسط دختری که نمی‌دانستم برای چه مانده و دکتر را همراهی میکند به عقب برگشت و بلند شدن را برایم سخت کرد. دکتر بی‌وقفه صدا بلند کرد. 
-خانم رهنما لطفاً ثابت نگه‌شون دارید.  
و بعد تیزی سوزن  بازویم را سوزاند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان مردمک سفید
  • ارزو

    در پارت 1020

    رمان بسیار عالی وپر کششی بود ممنون از نویسنده که قلم خوبی دارن

    ۱ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    ممنون از شما.

    ۱۱ ماه پیش
  • تمنا

    در پارت 1020

    ولی درکل قلم روان وپرکششی دارید طوری ک چندساعته تمومش کردم

    ۱ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون.

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1020

    خیلی رمان زیبایی بود باتشکر از نویسنده عزیز😍

    ۱ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    ممنون.خوشحالم که مورد پسند واقع شد.

    ۱۱ ماه پیش
  • تمنا

    در پارت 1020

    خیلی قشنگ بود فقط من موندم این هدی چقدر اشک داره ک تموم نمیشد😁

    ۱ سال پیش
  • HADIS

    در پارت 10

    بنظرم رمان خیلی محشریه😉

    ۱ سال پیش
  • سونا

    در پارت 1010

    رمانشو دوست داشتم . نقش خانواده توش پررنگ بود .

    ۱ سال پیش
  • آرمیتا

    در پارت 730

    تحصیلات همتا چی بود

    ۱ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    ارشد زبان انگلیسی

    ۱ سال پیش
  • آرمیتا

    در پارت 650

    وای چقدر من تا این قسمت حرصصص خوردممم

    ۱ سال پیش
  • فیوز پفیوز

    در پارت 210

    خیلی رمان قشنگیه قلمش قویه و جزئیاتشم عالی.. من که عاشقش شدم خیلی خوشگله

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    در پارت 1021

    عالی بود مرسی از نویسنده عزیز 😍

    ۱ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    🌹🌹💕

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    در پارت 10

    عالیهههههه

    ۱ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    🌹💖

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    در پارت 1021

    رمان بسیار زیبایی بود ممنون از نویسنده محترم

    ۱ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    ❤💖💖

    ۱ سال پیش
  • الهام

    در پارت 1020

    خیلی خوب بود

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    سپاس💖

    ۲ سال پیش
  • مونا

    در پارت 1020

    واقعا لذت بردم،ممنون از قلم بسیار زیباتون.

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    ممنون از شما دوست گرامی❤

    ۲ سال پیش
  • صحرا

    در پارت 1020

    اولین نظرمه تو این رمان عالی بوود جوری که بکوب خوندم و همین الان تموم شد قلمت مانادرسته کوتاه بود اما کم کاری من ندیدم توش موفق باشی

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    ممنون از وقتتون دوست عزیز که در اختیار من و رمانم گذاشتید.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟