لیست کلیه پارتهای رمان مردمک سفید : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان مردمک سفید - پارت 41
دست به چشمهایم کشیدم و او مصرانه در حالتی که داشت مانده بود. -من حرفهایی که به دکتر زدی رو باور کردم، چون شکی به حسی که نسبت بهت دارم ندارم. میشه توام بجنگی؟ میشه فرار نکنی؟ صدایش لبریز از احساسات بود. و حالا بلند قامت مقابلم ایستاده بود. مقاله را به بینی رساند و عمیق بو کشید. -بوی دست...
بروزرسانی در : ۷۱۴ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 42
-بهم بگو چی شنیدی؟ چیزی از گذشتم فهمیدید؟ صدای رعد و برق که کل حیاط را گرفت شانههایم از ترس تکان خورد. نمنمک قطرههای باران خودی نشان دادند. سهراب همانطور سر در یقه مانده بود و قطرههای جامانده به روی صورتش را میدیدم که هیچ بارانی نمیتوانست آنها را صاحب شود. سهراب دستی به چشمهایش کشید و...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 43
** چشمهایم در تاریکی مانده بود و صدای جیغ کشیدن لاستیکهای ماشین و فریاد خودم مدام در سرم میپیچید. حتی نفس کشیدنهایم را میشنیدم و حرارتش را زیر بینیام حس میکردم. صدایی کمو بیش زمزمهوار زیر گوشم میپیچید که ترسخورده چشمهایم را باز کردم. تشنه بودم و سرم زیادی سنگین بود. برای لحظاتی به...
بروزرسانی در : ۷۰۹ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 44
-شما کی هستین؟ از این فاصله میشد او را بهتر دید. بینیاش سرخ شده بود و چشمهایش کمی نم داشت. -فکر کن یه دوست. سعی کردم تنهام را بالا بکشم که بلند شد و زیر بغلم را گرفت. -میشه به خانوادهام خبر بدید. مامان بدری تا حالا کلی نگرانم شده. * عقربهای ساعت بیوقفه به دنبال هم میرفتند و نی...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 45
بیحوصله شده بودم، دلم جایی دور از او را میخواست تا بیشتر به جواب ردی که هفتهها میشد حاضر و آماده در آستین داشتم و حالا برای گفتنش تعلل میکردم فکر کنم. در یک حرکت سریع نیمخیز شد و روی صندلی کنار دستم جاگیر شد. دستش که روی دستم نشست و گرمایش پوستم را لمس کرد حس گریهای رخنه کرده در پستویی ا...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 46
سرچرخاندم و منتظر ماندم تا حرفش را تمام کند. -این بسته رو جا گذاشتین. نگاهم روی جعبهی کوچک سبز رنگ ماند، با انگشت اشاره خودم را نشانه رفتم و متعجب پرسیدم. -من؟! و گارسون مصرانه گفت: -بله اون آقایی که همراهتون بودن قبل از شما به ما دادن. که متأسفانه رفتن. کلافه چشم روی هم فشردم و در ...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 47
* وقتی ترخیص شدم نه سمآء را دیدم و نه سهراب را. چه بیدغدغه بودن برای دختری که چند ماهی را مهمانشان بود. باورم نمیشد بی خداحافظی رفته باشند. دست گل عرشیا بغلم بود. سرم را از پنجره ماشین دور کردم و چشمهایم را بستم. صدای موزیک روی روانم خط میکشید و ذهنم را آشفته میکرد. نتوانستم تحمل کنم. د...
بروزرسانی در : ۷۰۲ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 48
"عرشیا کدوم رو بپوشم. این یا این؟" همان لحظه بود که برج دوست داشتنش برایم فرو ریخت. در ناباوری تمام پشت در مانده بودم و دستم روی دستگیره میلرزید. دیگر خبری از شوق و ذوقی که داشتم نبود، جایش را ترس و نفرتی عمیق گرفته بود. باید با چشمهایم میدیدم تا به خودم ثابت میشد یک عشق تا چه اندازه میت...
بروزرسانی در : ۷۰۱ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 49
میخواستم پوزخندی به رویش بزنم و بگویم در نبود من در عذاب بودی! خب جایم را با دیگری پُر میکردی، مگر بلد نبودی یا زاپاس برای این عشق لعنتی نداشتی. بی مامان بدری زیادی ناتوان بودم. تحمل ماندن در خانه را نداشتم. ایستادم و با پاهایی که به دنبال خودم میکشیدم تا اتاق مامان بدری رفتم. به در تکیه داد...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 50
و به سمت سالن نشیمن رفتم. عین این چند ماه پاهایم برای رفتن تا اتاق خواب پیش نمیرفت. روی کاناپه دراز کشیدم و دستهایم را زیر سرم گذاشتم. خیره به گلدان وسط میز فکرم هزار جا میرفت. چرا مامان رویا از خانوادهاش صحبتی نکرده بود؟ یعنی تا این اندازه از آنها بیزار بود. بابا چرا با همهی مهربانیاش ح...
بروزرسانی در : ۶۹۶ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 51
-یعنی چی همتا. چطوری باید بهت حالی کنم جا نبود که دنبالت نگشته باشم؟ سه ماه که برگشتی، این تَنش مزخرف کی قراره دست از سر زندگیمون برداره. دستی به اطراف کشیدم و چشمهایم دور تا دور خانه را دوید. -این خونه با همهی وسایلش داره ذره ذره منو از تو میخوره. سه ماه برگشتم اما دریغ از یه تماس که خا...
بروزرسانی در : ۶۹۵ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 52
ولی حالا بعداز گذشت چندسال میفهمم نگاه آن روز پدر در پی سوالی که چندین بار به روشهای مختلف از من پرسیده بود، چه معنی داشت. من او را نشناخته بودم و کورکورانه عشقم را در سیاهی جادهای بیانتها به دوش میکشیدم. از حرص گذشتهای که میتوانست بهتر از این باشد بیشتر نوک پایم را به زمین زدم و صندلی ش...
بروزرسانی در : ۶۹۴ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 53
-ای نامرد. تنها تنها؟ بازی سرانگشتانش را روی پوست صورتم حس میکردم. اشکی روی صورتم دیگر نمیغلتید. -من غلط بکنم اگه تنها رفته باشم. کمی منحنی لبهایم روبه بالا رفت و لبخند بیجانی سهمش شد. خیلی وقت بود که از نبودنم در کنار خانوادهی اصل و سمآء میگذشت. به روال قبل برنگشته بودم. یعنی سعیا...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 54
-دارم تمام سعیام رو برای دوباره دوست داشتنت میکنم عرشیا. بهم زمان بده. انقد به پرُپام نپیچ. لطفاً. تا جلوی در ورودی کافه چند باری شنیدم گفت همتا. برنگشتم. دست آخر جلوی در کافه از مچ مهارم کرد. نماندم و مسیرم را ادامه دادم. همزمان باهم از در خارج شدیم. هوای تازه که به سر و صورتم خورد ضعفی که...
بروزرسانی در : ۶۸۹ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 55
وقاحت را داشت به آخرش میرساند. در ناباوری تمام سر به سمتش چرخاندم. صورتم خیس اشک بود. -خیلی عوض شدی. اصلا دیگه نمیشناسمت. دست بردم تا در را باز کنم و از ماشین و فضای خفغان آوری که برایم ساخته بود فرار کنم که باز نشد. چند باری سعی کردم. و او بیتوجه به تقلای من استارت زد و ماشین را روشن کر...
بروزرسانی در : ۶۸۸ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 56
حالا معنی ازدواج زوری و از روی بیعلاقگی را میفهمیدم. ماندن در کنار کسی که حس تنفر به او از هر حس دیگری قویتر است آدم را ذره ذره آب میکند و دست آخر تو میمانی و پژمردگی درونت، با روحی مریض در جسمی که به ظاهر بینقص و عاری از هر مشکلیست. پرستار مامان بدری مثل همیشه این هفته هم برای حمام کر...
بروزرسانی در : ۶۸۷ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 57
حالا دیگر خیال جمع بودم که هرچه دیدم راست بوده و عرشیا نقشش را خوب بازی کرده.آن لحظه تنفرم از عرشیا لابلای حس پیروزی عمیقم گمشده بود. از یکطرف دلم میخواست خیانتش زاییده خیالاتم باشد و مانند سابق دوستش داشته باشم و از طرفی دیگر راضی از سرنخی که مسموم بودن این رابطه را حتمی کرده بود. میدانستم...
بروزرسانی در : ۶۸۶ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 58
-شما بفرمایید داخل من مادربزرگ رو میارم. کنار تخت ماندم. پاهایم پیش نرفت. قفسه سینهام سنگین بود. میترسیدم هوا برای بلعیدن کم بیاورم. -اگه میشه همینجا. هوا هم خوبه. همان لحظه خانمبزرگ و بعداز آن سمآء از در خارج شد. گوشهی چادرش مچاله شده زیر بغلش بود، بشاش به استقبال ما آمد. -خوش او...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 59
-مامان رویا هم میدونست؟ -بعداز اصرارهای من برای بودن توی شرکت خیلی چیزها رو فهمید. ولی عمرش کفاف نداد. خانمبزرگ بعداز او ادامهی حرفش را گرفت و گفت: -رویا هیچوقت از ما حرفی نزد؟ نگفت خونوادهاش ماییم؟ ذهنم به دنبال پاسخی میگشت که او را پریشان خاطر نکند. مامان بدری هم با چهرهای خالی...
بروزرسانی در : ۶۸۱ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 60
-بعداز پیدا کردنم بهم گفت خیالاتی شدم. یجورایی خواست بهم حالی کنه مریضم. سمآء خشم برافروختهاش را با فشردن دندانهایش به روی هم خالی کرد و گفت: -کثافت… از کلاهبرداری مثل اون انتظار بیشتری نمیشد داشت. نفسم به تنگ آمده بود. با این حال کمی هوا بلعیدم تا بتوانم حرف بزنم. -چی! کلاهبردار؟ س...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
