مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت هفتاد و دوم :
صبوریاش برای تحمل تندگوییهای من معلوم بود.تقی به در که خورد هردو به سمت صدا سر چرخاندیم.خیال میکردم جز حساب دار کس دیگری در شرکت نمانده باشد.ولی دیدن منشی در آن لحظه فضا را برایم متشنجتر میکرد.
-خانم پیرنیا میشه منم نرم؟
از جا بلند شدم و جلوی چشمهایش به سمت کمد سرتاسری که پر از زونکنهای رنگی بود رفتم. دست بردم و پر از خشم تا جایی که میتوانستم قفسهها را از زونکن خ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
ساناز
0💙💙💙💙
۲ سال پیشAa
0عالی بود ممنونم👏🌹🙏
۲ سال پیشاسرا
0همیندکه ثابت کنن بازن شوهرداررابطه داره نصف راه رفته ولی چکهابایدپاس کن حتا اگه عرشیاگناهکارباشه🙏
۲ سال پیشم.ر
0چقدر غمگین ولی دن سما گرم با اینکه میتونست همکاری نکنه ولی همراه هست
۲ سال پیشکُلثوم
1واای دلم اگلیلیییی وچشام قلب شدن بازم ازسهراب و همتاصحنه بسازنویسنده جون مرسی
۲ سال پیشستاره
1پارتهای سهرابی بیشترباشه عوضش دیگه عرشیای بیشعورنباشه مرررسی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0دیر به خودت اومدی همتا جان،اونی رو که میتونستی یه عمر باهاش زندگی کنی (سهراب)از دست دادی ،خدا می دونه چقدر از دکتر رستمی بدم میآد ،ممنونم نویسنده جان