مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت شصت و پنجم :
-دیدمش سمآء. اومده. اون کثافت الان خونهی منه.
حالا که داشتم از قاتل عشقم حرف میزدم تمام تنم گُر گرفته بود.
-خوبی همتا. شمُرده حرف بزن بفهمم چی میگی.
دستم را روی قفسهی سینهام فشردم و آهی لرزان از کنج آن بیرون آمد.
-باورت میشه اون زنیکهی بیشعور خواهر رهسپار بوده؟
زهرخند زدم و چانه لرزاندم.
-باید ببینی عرشیا منو به کی فروخته. تپشهای قلبم آزارم میداد. کا
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Aa
1چقدر بی حیاست ماه عسل هم میخواست بره با پول همتا😡
۲ سال پیشلیلی
0چراعکس این عرشیای عوضیو نمیزاری سحرجان🙄
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
چشم در اولین فرصت😊
۲ سال پیشاسرا
1بیچاره همتا🙏
۲ سال پیشمریم گلی
1مهتای بیچاره ،کاش سهراب نامزد نکرده بود و همراه سما میتونستن کمکش کنن،وای حیف ،حالا باید تا هفته دیگه هی حرص و جوش بخوریم که چی میشه ،ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیشکُلثوم
2کاش میشد سهراب یجوری پیداش بشه وکمک همتاکنه خیلی تنهاست
۲ سال پیشآیرین
0عالیه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آرمیتا
0وای چقدر من تا این قسمت حرصصص خوردممم