پارت شصت و یک :


قرار بر این شد که دست به عصا با عرشیا راه بروم تا همه چیز آنگونه که می‌خواهم ختم به خیر شود اما دلم گواه خوب نمی‌داد.
تا آنجا بودیم سهراب به خانه برنگشت. حق هم داشت اگر غیراز این رفتار می‌کرد به او و شناختم از او شک می‌کردم. دلم برای سبحان و سرزنده بودنش هم تنگ شده بود ولی هیچ حسی به دایی بهمن نداشتم. بخصوص از وقتی که خانم‌بزرگ گفته بود دایی برای مامان شرط کرده بود که اگر با بابا ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    1

    ممنون زیبا بود🙏🌹

    ۲ سال پیش
  • کُلثوم

    2

    مرسی سحرجون جبران پارت دیروز شد🥰

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    خواهش میکنم🌺

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    اول از همه از طولانی بودن پارت ممنونم ،مگه دکتر رستمی غیر از علاقش به سهراب ،نقش دیگه ای هم توی زندگی همتا داشته ؟ بخاطر عصبانیتش میگم

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    همتا فقط ناراحته و قلبا دوست نداشت به گذشته برگرده و اتفاقات بد زندگیش رو بخاطر بیاره.

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    همتاهدی دوباره بساززندگیتابه جای همه ی دخترانی که خیانت دیدن وآبروداری کردند

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    1

    دلم گرفت وقتی گفت نامزد دکتر اصل..بهتره بگم دلم سوخت اه مهتا ازدست تو.......☹️

    ۲ سال پیش
کپی شد!