پارت هفتاد و چهارم :


در این میان تنها من بودم که آرام نفس می‌کشیدم تا مبادا صدای نفس‌هایم و یا حتی ضربان قلبم مانع از شنیدن حرف‌های سهراب شود. شاید اگر از زبان خودش هم می‌شنیدم راحت‌تر با موضوع کنار می‌آمدم.سهراب بالاخره کوتاه آمد و با تک سرفه‌ای حرارت تند سمآء را تمام کرد.
-بچه شدی سمآء.من نامزد کنم خانم‌بزرگ ندونه؟ تو ندونی؟ حاجی و مامان بی‌خبر باشن؟ برو خدا روزیت رو جایی دیگه حواله کنه.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    💙💙💙💙

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    اخی دلم برا همتا کباب شد دلش برا همه میسوزه ولی چرا انقدر دیر پارت میزاری مگه ۴شنبه تا ۱شنبه نبود

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    عزیزم روزهای پارت گذاری پنج‌شنبه، جمعه، شنبه و یک‌شنبه

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    وای عشق سهراب چقدرقوی که به تبعیدمحکوم🙏

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    ممنون سحر جون عالی بود خسته نباشی🙏🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    0

    ای خدا دلم برای همتاکبابه

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    0

    سهراب نمیره می مونه تا همتا به زندگیش بر گرده

    ۲ سال پیش
  • کُلثوم

    1

    دلم واسه همتا کباب شدوقتی گفت یجوری میره ک انگار تبوده

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    آخه چرا دارن سهراب رو میفرستن ؟چقدر عمر آرامش همتا کوتاهه ،تا از طرف دکتر رستمی خیالش راحت شد ،رفتن سهراب براش یه غصه شد،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!