مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت هفتاد و نهم :
شبنم که رفت دسته کلیدها را برداشتم. با دیدنِ برچسب کلید انبار وسوسه شدم برای یکبارهم که شده آنجا را ببینم. دیگر بچه نبودم که از تاریکی ابتدایی انبار بترسم، حالا ترسهای بزرگتری داشتم که یک انبار در برابرش هیچ بود. تا آشپزخانه رفتم. انبار درست زیر آشپزخانه بود. کلید به در کوچک انداختم و بازش کردم. همان ابتدا چراغ را روشن کردم و پلهها را آهسته پایین رفتم. چند پله مانده به آخر ماندم و نگ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

سحر حاجیوند | نویسنده رمان
عزیزم پیش میاد بین پارتهای بلند پارتهای کوتاه هم گذاشته بشه. به بزرگی خودتون ببخشید ❤
۲ سال پیشساناز
0💚💛❤️💜🩵💙🤎🧡
۲ سال پیشاسرا
0اووه برای تسلیت دیرامده همتاخونه اش ازدست داد🙏
۲ سال پیشم.ر
0عالی
۲ سال پیشکُلثوم
0بااین دفترچه تمام خاطرات گذشته رومیشه وباید دید عکس العمل سما وبقیه چیه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0میشه خواهش کنم پارت ها رو طولانی بنویسید خدا میدونه تا روز پارت گزاری مردمک سفید میشه من چقدر استرس دارم که قراره چه اتفاقات دیگه ای بیفته ،مخصوصا حالا که همتا خیلی تنها شده ،ممنونم نویسنده جان