لیست کلیه پارتهای رمان مردمک سفید : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان مردمک سفید - پارت 81
-مگه بهت نگفتم تو ماشین منتظر بمون. نمیدانستم چهکس را مخاطب قرار میدهد تا اینکه صدایش تا من رسید. -رضایت نداد نه؟ نمیذارم زندگیم رو خراب کنه. بذار باید باهاش حرف بزنم. محنا بود. معشوقهی عرشیا. مادر بچهای که رهسپار هم مطمئن بود از عرشیا است نه هیچکس دیگر. محکم قدم برداشتم و به سمتش با ...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 82
تلفن خانه که زنگ خورد صدا بلند کردم که: -شبنم اون تلفن رو جواب بده. خودشو کشت. و به ثانیه نرسیده یادم آمد او هم رفته و من مدتهاس تنهاییام را در آغوش کشیدم. از جا بلند شدم و پلهها را به حوصله پایین رفتم. نرسیده به تلفن صدایش افتاد. خواستم برگردم که باری دیگر به صدا درآمد. گوشی را برداشتم و ...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 83
با انگشت اشارهام خطی به روی شیشهی گرد گرفته کشیدم. این خانه حالش هرگز به خرابی امروز نبوده بود. -عرشیا تمام مدت داشته انتقام خانوادهاش رو از من میگرفته. همهی کارهاش برنامهریزی شده بوده، حتی دوست داشتن من… به آخر جمله که رسیدم اشکم بیصدا چکید و پیشانیام چسبید به پنجره. در حقم جفا کرد...
بروزرسانی در : ۶۳۹ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 84
همان دم با دیدن دوبارهاش از آمدن پشیمان شدم. آمده بودم که چه کنم؟ مگر دستش برایم رو نشده بود. ناگزیر گوشهی چادر را جلوتر کشیدم و صندلی را برای نشستن جابهجا کردم. گوشی را با لبخندی گرم دم گوشش گرفته بود و با دست اشاره میکرد من هم بردارم. آن لحظه به این فکر میکردم که دلم میخواهد صدایش را بشن...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 85
-همتا... همتا صبرکن... همتا توروخدا... بعداز مدتها دوندگی طلاق غیابی شیرینترین اتفاقی بود که میتوانست برایم رقم بخورد و خورد. با تمام دردهایم وقتی مُهر طلاق را دیدم احساس رهایی کردم. از عرشیا کنده شده بودم و دیگر ربطی به هم نداشتیم، حتی به قدر یک عکس هم اجازه ندادم در خاطراتم بماند و همه را ...
بروزرسانی در : ۶۳۷ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 86
-میرم که حاجی یا بقیه به بهونهای اینکه فکرم پیش زنِ شوهردار گیر کرده یکی دیگه رو واسم لقمه نگیرن. میرم تا آبها از آسیاب بیفته. زنِ شوهردار! چرا کسی به این فکر نمیکرد که دل این چیزها سرش نمیشود و فراموشی گذشته و دل بستن به کسی که احساس آرامشم شده بود دست من نبوده. یا گناه سهراب چه میتوانست ...
بروزرسانی در : ۶۳۳ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 87
آرام پاسخ داد جوری که دارد با شیشهی ترک خوردهای حرف میزند و هر آن کوچکترین تلنگری از پا درش میآورد. -وقتی به چندماه پیش فکر میکنم خیلی از خودم بدم میاد. منم رفتار حاجی واسم سنگین بود. ولی حالا میفهمم کار درست رو انجام داد. بیآنکه نگاه به سمتش بچرخانم جوابش را دادم. -به هرحال تصمیم خودم ...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 88
-نگران نباش. کسی منتظر من نیست. تصمیم عجولانهای گرفته بودم. بدون اینکه عواقبش را در نظر بگیرم. ماندن در کنار عطر او و بعدها دیدن صندلی خالیاش کنارم قرار بود غوغا به پا کند و همهچیز را برایم سخت کند، حتی نفس کشیدن را. به یاد نداشتم برای یکباره هم که شده مسیر تا خانهی خانمبزرگ را بیاسترس ر...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 89
شمارهاش را نمیشناختم ولی مربوط به دیشب میشد، حوالی ساعت پنج، ساعتی که آمده بود تا عشقی هرچند پُرسوز و گداز را با خاکستر یکی کند و برود… پاهایم را از کفش در آوردم و آرام روی ماسههای ساحل گذاشتم. دریا هم مثل من دل پُری داشت. موجش را میبرد عقب و با صدا میکوباند تا روی ماسهها. پاهایم خیس شده...
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 90
-نمیدونم از دست احمق بازیهای تو حرص بخورم یا از دست ندونم کاریهای سهراب. بخدا دارید دیوونهام میکنید. اسم سهراب را که آورد نگاهاش کردم. عشق من به سهراب از خیلی وقت پیشها جلوی او لو رفته بود و حالا نمیتوانستم نسبت به او و سرنوشتش بیتفاوت رفتار کنم. -سفر خوبی داشت؟ وار رفت و پاهایش را ک...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 91
برخاست و شالش را که تا آن لحظه روی دستهی صندلی بود برداشت و سر کرد. به سمت در که میرفت گفت: -مگه نمیخواستی بدونی سفرش چطور بود؟ الان میاد از خودش بپرس. هاج و واج مانده بودم با لیوانی دهن خورده از شیر. حتی قادر نبودم آب دهانم را در آن لحظه قورت بدهم. شک نداشتم سمآء بیخودی حرف نمیزند و شوخ...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 92
بیتعامل بعداز من صدا بلند کرد و هوار کشید. -برای اینکه هنوزم دوست دارم… حتی بیشتر از قبل. گفت و ناراحت با حالی بیتاب از جایش کنده شد. کاش آن لحظه برای همیشه همهچیز متوقف میشد، نه دلهره گذشته را داشتم و نه ترس از آینده را، و من میماندم با تصویری از سهراب که صریح گفته بود دوستت دارم. عرض ...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 93
-شاید با اولین پرواز رفته. گفتم و در دل خدا را ملتمسانه خواندم که نرفته باشد، بماند برای جنگیدن، برای روزهای آرامی که شاید در آخر سهم هردویمان باشد. سمآء موبایل را کنارش گذاشت و گفت: -خدا کنه همینطور باشه. چون اصلا تحمل یه تنش جدید رو ندارم. او یکچیز از خدا میخواست و من یکچیز دیگر. درست...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 94
چندساعتی را در خلوتی اتاق غرق بودم. انگار یکعمر از بیخبریام میگذشت. حالا من نمیدانستم او کجاست، چه میکند یا چه در سرش میگذرد. کاش راهی بود تا از سلامتیاش مطمئن میشدم و برای همیشه پِی نداشتنش را به تن میمالیدم. در افکار زهرآلودم دست و پا میزدم که سمآء تقی به در زد و در را باز کرد. لبهی...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 95
سمآء چمدانهایم را داخل میآورد که گفت: -بفرما داخل صاحبخونه. مثل اینکه بازم من باید روی زمین بخوابم و تخت پادشاهیم رو دو دستی بدم به شما. از بالای پلهها خانه و حیاط را نگاه کردم. پاییز دندانهایش را برای درختان تیز کرده بود و سرما میآمد تا بهزور خوابشان کند. این خانه بی سهراب برایم قشنگی...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 96
خانهی نقلی برای آنها تدارک دیده بودند و سمآء بیشتر وقتش برای خرید جهیزیه و چیدن آن میگذشت.خواهرانه رفتار میکردم، خودم را مشتاق نشان میدادم تا سمآء خوشحال باشد و دردهایم را مقابلش پنهان میکردم. و چقدر سخت بود این نقشبازی کردن. باید خودم را برای عقد و عروسی تنها خواهرم سرزنده و پر از شور نشان...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 97
حضور سبحان را که کنار خودم احساس کردم نمِ چشمانم را گرفتم و لبخند کمرنگی تحویلش دادم. روی تک پله نشست و با سنگریزههای زیر پایش ور رفت. او هم کلافه بود. هردو دستش را در موهایش فرو برد و گفت: -چرا اینجوری شده آخه! کفِ دستهایم را به هم چسباندم و نفسم را نرم بیرون فرستادم. -همهی دخترها وقت...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 98
-عروس ما هل داره نمک و فلفل داره. خانمبزرگ لبش به خنده که وا شد سبحان با شیطنت نگاهاش کرد و گفت: -ای کلک نکنه شمام دلت میخواد عروسی بشی؟ صدای خنده همه در خانه پیچیده بود و دایی در حالی که دستهایش را خشک میکرد گفت: -خانمبزرگ لبتر کنه دوماد کیه خودم نوکرشم. خانمبزرگ اخمی ساختگی بی...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 99
صدای بوقهای فاصلهدار هربار نفسم را بند میآورد. نمیدانستم پشتِ کدامین بوق صدای مردانهاش خواهد پیچید. نگاهام به آسمان بود و سرمای شبانه تنم را به مور مور انداخته بود که آنطرف خط آزاد شد. موبایل را بیشتر به گوش راستم فشردم و بیآنکه بخواهم اخمهایم درهم شده بود. زنی آنطرف خط الو الو میکر...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 100
-عروسی خواهرتهِ خانوم خانوما. یه رختی بخر یه آرایشگاهی برو. همینجوری خشک و خالی که نمیشه. استکان را آرام زمین گذاشتم و سر بالا نیاوردم. -میرم خانمبزرگ. حالا وقت زیاده. جورابهای مشکیِ تا ساق بالا کشیدهاش را یکی یکی به حوصله بیشتر بالا کشید و گفت: -سپردم زنِ بهمن ببرت خرید اگه یوقت بهت ...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش
