پارت هفتاد و یک :

-بد بازی‌ای رو شروع کردید.
رهسپار گفت و قبل از اینکه سمآء
به حمایت از من چیزی بگوید گفتم:
-بجای این حرف‌ها بهتره برید به خواهرتون خبر بدین شوهرش تو بد مخمصه‌ای افتاده و حالا حالاها سفر به استانبول کنسله.
از کلمه‌ی شوهر که برای خواهر رهسپار استفاده می‌کردم قلبم داشت از شدت درد و تنفر جاکن می‌شد. رهسپار ابروهایش درهم گره خورد و با تعجبی که نشسته بود در جز به جز صورتش گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    💙💙💙💙

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    یعنی فکرش نمی کردم هر۲اینقدرکثافت باشن🙏

    ۲ سال پیش
  • نشمین

    0

    خسته نباشی عالی

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    مث همیشه عالی 👍 👍 👍

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    0

    خدا کنه سر وکله سهراب پیدا بشه گناه داره همتا

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    0

    عاالی بود

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    4

    واقعا وقاحت تا چه حد ،هنوز از شوهرش جدا نشده ،با یه مرد زن دار ریخته رو هم ،تازه ماه عسل هم می خواد بره ،برای همچنین زنهایی سنگسار شدن هم به نظرم کمه ،عرشیا هم که جای خودشو داره به عنوان یه شیطان ،

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    4

    حالا که رهسپار هم دیگه پشت عرشیا نیست شاید زودتر همتا بتونه از شرش خلاص بشه و بعد بریم تو کار سهراب دلم براش تنگ شده😅

    ۲ سال پیش
کپی شد!