مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت هفتاد و پنجم :
و بعد انگار که تازه متوجه احوالم شده باشد وا رفته توی صورتش دستی کوبید و گفت:
-خاک بِسرم خانم تصادف کردین، رنگ به رو ندارین.
دستی در هوا تکان دادم و جواب نگرانیاش را خوب ندادم.
-چرا انقد شلوغش میکنی، نمیبینی مهمون دارم.
دست و پای خودش را جمع کرد و با سلامی سرسری از جلویمان کنار رفت. بیحال از کنارش که با سمآء میگذشتم پرسیدم.
-مامان بدری خوبه؟
و صدایش از
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
ساناز
0❤️🤎🧡💛💚🩵💙💜
۲ سال پیش?
0عاالی
۲ سال پیشمریم گلی
0خدایا یکی پیدا بشه این عشق بین همتا و سهراب رو درک کنه ،یکی که واقعا کاری از دستش بر بیاد ،دایی بهمن یه آدم غد ویه دنده ایه ،بعید میدونم موافق ازدواج این دو نفر باشه ،ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیشستاره
0سهراب همه چیه همتارامیدونست وبازم دوستش داشت پس رفتنش دردی یاودوانمیکنه
۲ سال پیشکُلثوم
1بنظرم سهراب دوس داره نزدیک خانوادش وهمتاباشه ن اینکه همتادرکل بره
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Aa
0👏👏👏🙏🌺