مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت هفتاد و هشتم :
ماشین که متوقف شد نفهمیدم چگونه وارد حیاط شدم و کی خودم را بالای سر مامان بدری پیدا کردم.
صاف ایستادم و نگاهش کردم. حالا که رسیده بودم واقعیت انگار شبیه به سیلیای توی صورتم خورده بود. پلک نمیزد، چشمهایش مانند وقتی که میخواستم به خانهی خانمبزرگ بروم بسته بود و همانگونه آرام به خواب فرو رفته بود. سهراب در حال حرف زدن با پرستار اورژانس بود و من میترسیدم از اینکه دستهای
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم گلی
0اینجاست که میگن دنیایی اگه مال و ثروت داشته باشی اگه دلخوشی نباشه پشیزی ارزش نداره این مثال همتا ست ،ولی یه سوال ،چرا سهراب بهش گفت هدی ؟
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
چون سهراب با اسم هدی خاطرههایی داره که با اسم همتا نداره. عاشق هدی بود و نمیدونستم واقعیت تلخی مثل متاهل بودن پیش روش هست.
۲ سال پیشآیرین
0😔😔
۲ سال پیشمریم گلی
0این قدر این قسمت غم انگیز بود راستش یادم رفت تشکر کنم ♥️،ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیشم.ر
0باز خوبه سهراب هست
۲ سال پیشکُلثوم
3دلم ریش شد🥹وضعیت همتا ازسما بدتره
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سلناز
0💜❤️💙🩵💚🤎🧡💛