مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت هفتاد :
متوجه دلزدگیام که شد اخمهایش آمد. حلقه را برداشت و طلبکارانه نشانم داد.
-خب که چی! یه تیکه آهنپاره انداختی تو کیفت با خودت اینور اونور کردی که مثلاً مچ منو بگیری؟
از یادآوریاش هم قلبم به درد میآمد. اما کوتاه نیامدم. درست در مردمک چشمهایش نگاه کردم.
-من اون شب تورو با خواهر رهسپار دیدم. همهچیز دقیق یادمه.
با گفتن این حرف و پافشاریام افسار گسیخته صندلی جلوی
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
1خیلییی خوبه وای خدا من طاقت نمیارم پارتگذاری جلوترش کجاست خیلی طول میکشه برام اینجا مخصوصا الان که پرهیجان ترم شده اخیشش ایشالا توزندان بپوشه عرشیا بیشرف ولی خونه همتا وایی میخواد چیکارکنه حالا
۲ سال پیشموسوی
0عالی بود قلمتون ماناوپایدار
۲ سال پیشمریم گلی
0بلاخره عرشیا عقده گشایی کردولو رفت،چقدر معرفت وخواهر بودن سما رو دوست دارم ،واقعا اگه سما نبود ،همتا خیلی دست تنها می شد ،مثل همیشه عالی ،ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیشساناز
0🤩🤩🤩🤩
۲ سال پیشکُلثوم
0عالی
۲ سال پیشآیرین
0عاالی بود وکوتاه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م.ر
1یعنی دلم میخواد بلایی سر این عرشیا وامثالش بیاد هوا وهوس فدا زندگیشون میکنند