پارت هفتاد :


متوجه دل‌زدگی‌ام که شد اخم‌هایش آمد. حلقه را برداشت و طلبکارانه نشانم داد.
-خب که چی! یه تیکه آهن‌پاره انداختی تو کیفت با خودت اینور اونور کردی که مثلاً مچ منو بگیری؟
از یادآوری‌اش هم قلبم به درد می‌آمد. اما کوتاه نیامدم. درست در مردمک چشم‌هایش نگاه کردم.
-من اون شب تورو با خواهر رهسپار دیدم. همه‌چیز دقیق یادمه.
با گفتن این حرف و پافشاری‌ام افسار گسیخته صندلی جلوی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    1

    یعنی دلم میخواد بلایی سر این عرشیا وامثالش بیاد هوا وهوس فدا زندگیشون میکنند

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    خیلییی خوبه وای خدا من طاقت نمیارم پارتگذاری جلوترش کجاست خیلی طول میکشه برام اینجا مخصوصا الان که پرهیجان ترم شده اخیشش ایشالا توزندان بپوشه عرشیا بیشرف ولی خونه همتا وایی میخواد چیکارکنه حالا

    ۲ سال پیش
  • موسوی

    0

    عالی بود قلمتون ماناوپایدار

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    بلاخره عرشیا عقده گشایی کردولو رفت،چقدر معرفت وخواهر بودن سما رو دوست دارم ،واقعا اگه سما نبود ،همتا خیلی دست تنها می شد ،مثل همیشه عالی ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    🤩🤩🤩🤩

    ۲ سال پیش
  • کُلثوم

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    0

    عاالی بود وکوتاه

    ۲ سال پیش
کپی شد!