لیست کلیه پارتهای رمان مردمک سفید : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان مردمک سفید - پارت 21
چشمهایم را که باز کردم مثل هرروز صبح نبود. صدای ریز ریز گنجشکها نمیآمد. در عوض صدای سهراب بود که نمیدانستم از نیامده با چه کسی حرف میزند. -آقا اونجا نذار جون مادرت. بیا بذار اینور کار ما رو هم دوباره نکن. پشت پنجره که ایستادم چشمهایم خوب نمیدید، هنوزهم کسلِ خواب بودم. دسته دسته صندل...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 22
گفت و صدای شماتتبار زندایی بلند شد. -سبحان... عکسالعملی بدی به کارش نشان ندادم. ولی در عوض زندایی اخم کرد و خانمبزرگ ناامید از کار سبحان عصا به زمین زد و رفت تا جای همیشگیاش بنشیند. -چیه! یه چای خوردنم به ما نمیبینید؟ آدمی به شلوغی او همهی کارهایش هول هولکی و نسنجیده بود. کم پیش ...
بروزرسانی در : ۷۶۶ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 23
سهراب که نشست قبل از استارت زدن برگه دستمال کاغذی کند و نم پیشانیاش را پاک کرد. نفسی به بیرون هول داد و به راه افتاد. هنوز چیزی از رفتنمان نگذشته بود و سکوت میرفت تا قد علم کند که پرسید. -اشکال نداره اگه من زبان گوش بدم؟ شانهای بالا انداختم و تکیهام را بیشتر به صندلی چسباندم. -نه. راح...
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 24
جلوی در خانه که رسیدیم موبایلش زنگ خورد، نگاهی به شماره انداخت و بیحوصله جواب داد. -بله سمآء؟ و بعد از ماشین که پیاده میشد گفت: -گوشی دستت باشه هرچی سوال داری از خودش بپرس. موبایل را سمتم گرفت. -سمآءست. موبایل را دم گوشم که میگذاشتم درب را به ضرب بست. طوری که از شدت بسته شدن چشم...
بروزرسانی در : ۷۵۹ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 25
گفت و خودش را محکم در آغوشم رها کرد. تنهام را سفت چسبیده بود. انگار قرار بود اینگونه جلوی فرار کردنم را بگیرد. -میشه اگه خوب شدی بازم بهمون سر بزنی؟ تنه جدا کردم و سوز خواستهاش را به جان خریدم. -مگه میشه یادم برید! خوبیهاتون رو هیچوقت فراموش نمیکنم. جلو آمد و گونهام را بوسید. پیراهن...
بروزرسانی در : ۷۵۸ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 26
سمآء وا رفته جای خانمبزرگ نشست و با چشمانی درشت رو به من ماند. ماتش برده بود. شاید انتظار چنین برخوردی را از او نداشت و یا این حق را به خودش میداد که چون خودش حس خوبی از دکتر رستمی نمیگرفت باقی هم مثل او باشند. -چه طرفدارم پیدا کرده از نیومده. دستم را روی دست مشت شدهاش گذاشتم. آرام انقب...
بروزرسانی در : ۷۵۲ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 27
** دایی و زندایی فردای همان شب همراه سبحان به خانهی خودشان رفتند. اکثر اوقات من بودم و خانمبزرگ که گاهی در پذیرایی بلند بلند قرآن میخواند و تا اتاق به گوشهایم میرسید. صدایش آرامم میکرد. میتوانستم ساعتها پشت در کِز کنم و به خواندنش گوش بدهم و ریز ریز اشک بریزم؛ این صدا بیآنکه بداند اح...
بروزرسانی در : ۷۵۱ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 28
رفتنش را تماشا کردم. وقتی از نردبان بالا میرفت شکلاتش در دستانم بود و دلم قرص که دیگر کوچکترین اثری از دلخوری پیش آمده در رفتارش نیست. تمام وقتم را با ترجمه کتاب میگذراندم.حتی وقتی با سمآء برای باز کردن گچ دستم به بیمارستان رفتیم تمام هم و غمم برگشت به خانه بود، برایم مهم نبود که سانتیاگو پ...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 29
همان لحظه که غرق در دو دلی و ناامیدی بود موبایلش زنگ خورد. به صفحهاش تا نگاه کرد دستی روی دهانش گذاشت و چشمهای درشت شدهاش را به من دوخت. -آقای امامیِ، حالا چکار کنم. میان صدای ملایم موبایلش پرسیدم. -آقای امامی کیه؟ و او دستی روی سینهاش گذاشت و نفسش را سخت به بیرون هول داد. -جوادِ. ...
بروزرسانی در : ۷۴۴ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 30
ساعت از پنج گذشته بود و چشمهایم نای خواندن نداشت. کششی به تنم دادم و کتاب را بستم. به عکس روی جلدش خیره شدم. پیرمردی که در دل دریا نیزهاش را برای شکار ماهی به هوا برده بود و جز امید هیچ چیز در چهرهاش نمایان نبود. سمآء وارد اتاق که میشد به سمتش چرخیدم و لبخند زدم. او هم لبخند داشت، از اشک و ...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 31
آزاد شدن دستم را تا حس کردم لبخندی جاندار زدم که سمآء گفت: -زیاد طول نمیکشه ولی اگه خسته شدی میتونیم بریم. پشت دستش را لمس کردم. سرد بود. کاش میتوانست آن را هم مثل اضطرابی که داشت کنترل کند. کمی دورتر از آنها نشستم. تنها میزی که خنده و پچپچ نداشت متعلق به سمآء و جواد بود. هردو جدی بودن...
بروزرسانی در : ۷۳۷ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 32
نگاه خیسم به رفتنش بود. دست بلند کرد و گفت: -آماده شید تو ماشین منتظرم. باران بد موقع میبارید و صدای برف پاکن با هر رفت و آمدش رشتهی افکارم را میبرید. شبیه به خمیری شده بودم که با چاقو به تکرار روی آن برش میزنند. سرم را به صندلی ماشین تکیه دادم و از داخل آینه چشمهای سهراب را نگاه کردم....
بروزرسانی در : ۷۳۱ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 33
از تنهایی و تاریکی پیش رویم ترسی نداشتم.خودم بودم و خودم. این گذشتهی نامعلومم بود که مرا میترساند. با چشمهای خیره شده به گلدانی که رنگش خوب معلوم نبود به افکارم بها دادم. خودم را در همان گلفروشی تصور کردم. برای چه از او گل میخواستم! هنوز اولین فکرم به دومی نرسیده بود که صدای قدم زدنهایی ...
بروزرسانی در : ۷۳۰ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 34
سر تکان دادم و چای جلویم را هم زدم. -ببخشید ولی فکر کردن به دیروز خجالت زدم میکنه. انگار متوجه حساسیتم شده بود. لقمهی نان پنیری بقچه شده مقابلم گرفت و با ریز کردن چشمهایش گفت: -خب بگو ببینم سمأء دیروز چکار کرد. میشه راهی خونه بختش کرد یا نه. لقمه را گرفتم و قبل از اینکه در دهان بگذارم...
بروزرسانی در : ۷۲۴ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 35
ساعت نزدیک ده صبح را نشان میداد که تلفن خانه زنگ خورد از صحبتهای خانمبزرگ مشخص بود با سمأء حرف میزند. میانه چهارچوپ در یک لنگه پا منتظر مانده بودم و نگاهش میکردم تا حرف زدنش تمام شد. بیتعلل با همان مهربانی همیشگیاش گفت: -هدی جان آماده باش نیم ساعت دیگه سمأء میاد که برید پیش دکتر رستمی....
بروزرسانی در : ۷۲۳ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 36
از آینه جلو نگاهی به عقب انداخت. -تولد! وای همش حس میکردم یه چیزی یادم رفته.حتما خانمبزرگ هم منتظر یادآوری من بوده. نمیدانستم از کادو گرفتنش ناراحت باشم و یا از باز نکردن آن خوشحال. در هرصورت دلم نوید اتفاقات خوب را نمیداد. ته این حرفها جز بوی عطری که در مشامم حبس شده بود چیز دیگری را صا...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 37
در که باز شد حالا من با دیدن سهراب دگرگون شده بودم. دگرگونی پنهانی برای خودم و قلبی که نواختنش تغییر کرده بود. با دیدن سمآء تک خندهای زد و هردو دستش را توی جیبهای شلوارش کرد. -یه خواستگاری مختصرها. سرتاپا سفید پوشیدی که چی! سمآء نگاهی دیگر به دامن سفید و پیراهن رویش انداخت و گفت: -مگه چ...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 38
یک ساعت بعد خانوادهی امامی که رفتند توی اتاق نشستم و خودم را با مقالهی نیمه کارهی سهراب مشغول کردم. ته رفتارهای دایی یک ناملایمتی بود که دلیلش را نمیدانستم. صبح که چشمهایم را باز کردم برخلاف همیشه سمآء توی رختخوابش خواب بود. آنقدر معصوم و آرام بود که دلم نمیآمد بیدارش کنم. نگاهی به ساعت ...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 39
از رفتن نگفته بود. شاید هم گفته بود و من آن لحظه حواسم هرجایی بود الا آنجا که باید. وقتی همه از ابراز علاقه من به سهراب مطلع شده بودند حتما خودش هم فهمیده بود. باید منتظر هر رفتاری از سمت او یا دایی میبودم. سر بالا آوردم و طوری که صدایم از حدی بالاتر نرود گفتم: -اگه دوسش داشته باشم گناهه؟ ...
بروزرسانی در : ۷۱۶ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 40
چهرهی غم گرفتهام را جلوی آینه دیدم و آرام دستی به پهنای صورت کشیدم. حتی سرانگشتانم هم از این حجم از بیمهری دایی بهمن یخ کرده بود. چیزی جز رفتن دایی در آن لحظه آرامم نمیکرد،او بقدر کافی دلزدگیاش از من را جار زده بود. صدای فشرده شدن سنگریزههای زیر پای دایی که بلند شد دانستم راه آمده را می...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
