لیست کلیه پارتهای رمان مردمک سفید : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 102
-
رمان مردمک سفید - پارت 1
سبُکی تنم را حس میکنم، انگار هیچ وزنی ندارد، حتی از بلندی هم پرت میشوم و نمیفهمم چرا. ترسخورده با تنی که چون پَر در تاریکی رقصیده دستهایم را به دور تنم میپیچم و در فضایی خالی از هیچچیز غوطهور میشوم. جیغهای بیامانم چرا به گوش کسی نمیرسد؟نکند تمام دنیا کَر شده! گیج و گنگ در نقطهای شناو...
بروزرسانی در : ۸۵۰ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 2
به لطف آرامبخشهای تزریق شده، ضربان قلبم آرام شده بود و نفس کشیدنم هم بهتر. به حال خودم که آمدم سرم را بیحس به سمتی دیگر چرخاندم. همان دختر، کنار پهلویم با چشمهایی بسته سرش را روی تخت گذاشته بود. چرا نمیشناختمش و چهرهاش برایم آشنا نبود! بعداز دیدن او نگاهم تا دستِ گچ گرفتهام کش آمد. اوضاع...
بروزرسانی در : ۸۵۰ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 3
نمیدانستم چند ساعت و چند روز گذشت تا بالاخره دکتر راضی ترخیصم شد. فقط میدیدم که در این مدت خانم رهنما چگونه هوایم را داشت. به پشتی تخت تکیه داده بودم و منتظر برای رفتن بودم. ساعت روی دیوار دیر کردن خانم رهنما را به رخام میکشید. بعداز تلفنی که داشت رفت که برگردد اما حالا تیک تاک ساعت هم مضطربم...
بروزرسانی در : ۸۵۰ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 4
مانتو را که روی دوشم میانداخت و دست سالمم را در آستین میکردم گفتم: -منو میبری اونجایی که پیدام کردی؟ میخوام ببینم چیزی یادم میاد. دستش جلو آمد و لُپم را با شیطنت کشید، طوری مخالفت کرد که اصلا بهم بر نخورد. -نه. باید حساب شده پیش بریم تا نتیجه درست بگیریم، اول روانکاو. راست میگفت باید...
بروزرسانی در : ۸۵۰ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 5
وارد حیاط که شدیم سمآء کمی جلوتر وارد شد و من روی پلهی اول ماندم. خانهی ویلایی را با دقت از نظر گذراندم، انگار بار اولی بود که میان حیاطی حوض شش ضلعی میدیدم یا درختان سندار را اینگونه از نزدیک. با این حال ذهنم مانند کتابی با برگههای کاهی خالی بود، باید چیزی درونش میبود و نبود. صدای سمآء م...
بروزرسانی در : ۸۵۰ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 6
-سخت نگیر، اقتضاء سن و سالشه. میخوای تا شب دوستت رو یه لنگه پا اینجا نگهداری؟ دستم را نرم در دستش گرفت و باهم حیاط بزرگ را طی کردیم. مرا غریب نمیدانست و برخلاف حرفهای سمآء نه غرغرو بود و نه بد اخم، اصلا بداخلافی به این چهره نمیآمد؛ او آفریده شده بود برای مهرورزی و لبخندهای جاندار. سمآء...
بروزرسانی در : ۸۴۵ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 7
مبهوت از شنیدن حرفش سر به سمتش چرخاندم و قاب را میان فاصله خالی بینمان گذاشتم. -واقعا؟ سرش را چندباری تکان داد، سنگینی نگاهش روی تنم نشست و باری دیگر لبزد. -کاش جای تو بودم… و بدون تعلل دستهایش را روی زانوهایش گذاشت و به قصد رفتن برخاست. قاب عکس را باری دیگر در دست گرفتم و به سمتش برخ...
بروزرسانی در : ۸۴۴ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 8
انگار نه انگار همین چند ثانیه پیش میان پنجره حرف میزد، وارد خانه که میشد چندباری یاالله گفت و بعد وارد اتاق شد. کمی جابهجا شدم. حالا تکیهام به هیچکس نبود. سمآء کمک کرد تا لبهی تخت بنشینم، خودش با خانم بزرگ هم دو سمتم را پُر کردند. سهراب گنجشک بیحال را که کف دستم میگذاشت، کیفش را از شان...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 9
-منو ببین. نباید زیاد به ذهنت فشار بیاری. ممکنه جواب عکس بده. -بهتره اجازه بدی اول حال جسمیت روبهراه بشه. سهراب گفت و کیفش را از زمین بلند کرد. پر از خشمی که نمیدانستم چگونه صدایم را به اوج خودش رساند فریاد زدم. -من نمیدونم کی هستم. بعد باید صبر کنم جسمم خوب بشه… تو چطور دکتری هستی که نم...
بروزرسانی در : ۸۳۷ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 10
حالا دیگر من هم اسم داشتم. قرار بود هدی صدا زده بشوم نه عزیزم و امثال اینها. سمآء آرام و متین تکهاش را به مبل داد و چند لحظهای را بیحرف نگاهم کرد. نگاههایش معذبم میکرد. -چیزی شده! سرش را تا زیر گوشم خم کرد و شمرده شمرده پچ زد. -فتبارک الله احسن الخالقین. سرم را کمی به عقب کشیدم تا چ...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 11
سهراب از کنارش گذشت و شانهای بیتفاوت بالا انداخت. -باور نکن. من برم خدا داره صدام میکنه. بوی غذا در خانه پیچیده بود و من روی زمین کنار تخت، تاریکترین نقطه را برای مچاله شدن در خودم انتخاب کرده بودم؛ جایی که همان یکذره نوره سمجِ زیر درهم نتواند برایم خودی نشان بدهد. نفسم چون آه که از سی...
بروزرسانی در : ۸۳۰ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 12
سمآء برای دیدن اثری که از آن حرف میزدم خم شد، دستی جای رد انگشتر کشید و گفت: -مثل اینکه. مردد بودم از گفتنش اما گفتم. -یعنی، یعنی کسی تو زندگیم بوده؟ بدون ذرهای درنگ در جوابم گفت: -نمیشه دقیق گفت. هرچیزی امکان داره. پشت دستم را بالا گرفتم تا بهتر ناخنهایم را ببیند -من رنگ بنفش ...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 13
سبحان چشم و ابرویی برای خانم بزرگ آمد. معلوم بود حسابی ناراحت شده است. -آ بفرما بازم دیوار کوتاهه منم. برای فیصله دادن به جروبحث کودکانه ای که بیدلیل داشت بالا میگرفت از فرصت پیش آمده استفاده کردم. بشقابم را کمی به جلو هل دادم و غذای لب نزدهام را رها کردم. همین حرکت بس بود تا همهی سرها ...
بروزرسانی در : ۸۲۳ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 14
نفس کشیدن با دهانی که با هر بار بلعیدن هوا مسیرش خشکتر میشد، کار راحتی نبود. خیلی نگذشت که در اتاق پرتوان باز شد و سمآء و باقی مضطرب وارد اتاق شدند. حالا دستمال زیرِ بینیام سفیدیاش را از دست داده و قرمز شده بود که چراغ اتاق روشن شد. -چی شدی تو؟ سمآء گفت و خودش را تا من رساند. پشت بندش ...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 15
تمام شب را تا صبح کابوس دیدم، کابوسی عمیق که لابلای آن فریاد میکشیدم و نام کسی را با حالی خراب میخواندم. صداهای پیچیده در سرم گنگ بود و هرچه بیشتر میگذشت نامفهومتر میشد. ساعت کنار میز عدد یک ربع به شش را نشان میداد و من بیتاب بلند شدن بودم. دلم بودن در این چهار دیواری را نمیخواست، هوای...
بروزرسانی در : ۸۱۶ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 16
و بعد بیآنکه روی صحبتش با سمآء باشد پرسید. -هدی جان خواب هم میبینی؟ کمی فکر کردم و بعد گفتم: -میبینم. ولی وقتی بیدار میشم هیچی یادم نمیاد. مثلا دیشب توی خواب مطمئنم اسم کسی را فریاد میزدم. ولی نمیدونم کی. سکوتش را که دیدم بیشتر ادامه دادم. -وقتی چشمهام رو میبندم و سعی میکنم چیزی ...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 17
سمآء نوچ کنان دست برد سمت درب و سهراب را مجبور به عقب نشینی کرد. -تو بگو شیش قرن. و با راه افتادن ماشین سهراب در همان جا که بود ماند. دوست داشتم دلیل این بگو مگو را بدانم و بیآنکه پرسیدنش را برای خودم فضولی تلقی کنم گفتم: -اشکال نداره بپرسم جروبحث سر چی بود؟ انگشتش را روی ضبط فشرد و بع...
بروزرسانی در : ۸۰۹ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 18
* داروهایم را سروقت میخوردم و اکثر وقتم را یا خواب بودم و یا گوشهای کز کرده مینشستم و ساعتها به نقطهای زل میزدم. با همهی علاقهام به فهمیدن گذشته، از بیرون رفتن بیزار بودم و ترجیح میدادم بیشتر وقتم را با تنهایی خو بگیرم. از سر صبح که سمآء برای کارهای موکلش رفت جز برای خوردن صبحانه از...
بروزرسانی در : ۸۰۳ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 19
عکس سمآء و مادرش بیقاب شده بود و از این بابت نگرانی رهایم نمیکرد. چندباری از او معذرت خواستم و هربار یا گونهام را بوسید و یا لپم را کشید. در همین مدت کوتاه پیبرده بودم که مادرش را چگونه عاشقانه دوست داشته و بیتفاوت بودنش تنها برای راحتی من و دلواپس نشدن اطرافیان است و بس. سمآء آنگونه که ن...
بروزرسانی در : ۸۰۲ روز پیش
-
رمان مردمک سفید - پارت 20
سبحان تا سلام گفت، تند و تیز وارد خانه شد. نمیدانستم دایی و زنداییِ سمآء کجا رفته بودند که حالا همگی اینگونه پر از هیاهو انتظار آمدنشان را میکشیدند. شاید هم گفته بودند و من متوجه نشده بودم. با این تفاسیر نگاهم روی چهرهی بشاش سمآء ماند. -چرا اونجوری نگام میکنی. دایی جونم داره میاد. فقط ن...
بروزرسانی در : ۷۹۶ روز پیش
