پارت هشتاد :

-تسلیت میگم. باور کنید تا همین امروز صبح از فوت خانم پیرنیا بی‌خبر بودم.
دسته‌گل را گرفتم و نگاه‌اش کردم. چقدر چهره‌اش به خواهرش شباهت داشت. تنها تفاوت‌شان در ابوهت مردانه خودش و ظرافت زنانه‌ی او بود. به سمت میز و صندلی وسط حیاط راه افتادم. می‌دانستم به دنبالم خواهد آمد. روی صندلی که می‌نشستم دسته‌گل را روی میز گردِ وسط رها کردم.
-بفرمایید.
و به صندلی روبرویم اشاره کردم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    🧡🤎💙💜🩵💙❤️💛💚

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    جالب وزیبا ممنونم👏🙏🌺

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    0

    👏👏👏👏

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    3

    چقدرپرووو،چی ازجون این میخوادنکنه نقشه ی جدیدشون باشه تنهاترازهمیشه است همتای بیچاره

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    چه پرورهستن🙏

    ۲ سال پیش
  • کُلثوم

    1

    الان ینی همتا باید تنهازندگی کنه.

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    چه جنوری عرشیا بوده از چی کینه داشته این همه بلا سر همتا اورد🥲

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    هر بار داره موضوع معمائی تر از قبل میشه،به به بلاخره عرشیا هم داره بابا میشه ،دلم میخواد حداقل یه بار همتا از موضعش پایین نیاد ،عرشیا بابت خیانتش تاوان پس بده ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!