ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت هفتاد و پنجم :
بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم دوتا دستامو مشت کرده بودم و با سرعت به سمت جلو میدویدم.
تا جایی که ممکن بود دور شدم و نفس زنان مقابل ایستگاه اتوبوس ایستادم و دوتا دستامو گذاشتم روی زانو هام.
تنها داراییم شماره روی دستم بود و نه گوشی داشتم نه اسلحه ای... میدونم رفتنم دیوونه بازی بود ولی با اینکارم خیلی چیزا روشن میشد. باید کسی که شک نداشتم نوه جابر، یعنی پاشاست رو از نزدیک میدیدم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0عالی بود مرسی حانیا جونم 😍💋