ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت هفتاد و دوم :
اینو که گفتم دستشو بالا برد و اون دو نفر مرد چماق به دست دست نگه داشتن.
راستش خودمم از این واکنش یهویی که انجام داده بودم شوک بودم، این روحیه ناجی که دارم بالاخره یه جایی خِرمو میگیره نابودم میکنه.
خونسرد گفت :
- باشه.
و کنار رفت و دست به سینه ایستاد و بهم نگاه کرد.
دستمو روی پیشونیم کشیدم و نفسمو فوت کردم، چند ثانیه ایستادم و دوتا دستمو به کمرم زدم و به زمین خیره شدم، با
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zarnaz
0پارت جایزه لطفا 🙏🙏😍😍عالی بود مرسی حانیا جونم ❤️💋
۲ سال پیشآمینا
0عه یه ذره دیگه ادامه میادی😉ماتیلدا معلوم نیست میخواد تنبیهت کنه یا تشویق🙃
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
هیجانش نپره 😜
۲ سال پیشR
0تا پنجشنه🥲🍒
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
درد و نفرین، درد و نفرین 😂💔
۲ سال پیشمریم گلی
0وای چقدر هیجانی شده ،عجب مردی بود ،ممنونم نویسنده جان 🙏💓
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
ممنون از نگاهت 😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1به نظرم ماتیلدا گاهی زیاده روی میکنه تو محبت کردن و میانجی گری