ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت شصت و پنجم :
تصمیم گرفتیم که مسیر رفتن به تایمز رو پیاده بریم، باد ملایم و خنکی می وزید و موهامو تکون میداد، دوتا دستامو توی جیب کتم کردم و با لبخند به مردمی که توی خیابون از کنارم رد میشدن نگاه کردم، انگار نه انگار که شب بود، خیابون انقدر روشن و نورانی بود که آدم شک میکرد روز نباشه.
به ساختمون های بلند و مرتفع نگاه کردم و همزمان که لئون کنارم قدم برمیداشت باهاش همراه شدم.
هر چند ثانیه یکبا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

آمینا
1بیا یه آرزوت برآورده شد ولی به چوخ رفتی😅😅😅