پارت شصت و پنجم :

تصمیم گرفتیم که مسیر رفتن به تایمز رو پیاده بریم، باد ملایم و خنکی می وزید و موهامو تکون میداد، دوتا دستامو توی جیب کتم کردم و با لبخند به مردمی که توی خیابون از کنارم رد میشدن نگاه کردم، انگار نه انگار که شب بود، خیابون انقدر روشن و نورانی بود که آدم شک می‌کرد روز نباشه.
به ساختمون های بلند و مرتفع نگاه کردم و همزمان که لئون کنارم قدم برمی‌داشت باهاش همراه شدم.
هر چند ثانیه یکبا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    1

    بیا یه آرزوت برآورده شد ولی به چوخ رفتی😅😅😅

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    1

    این خوب بود😅👌

    ۱ سال پیش
  • R

    0

    عاااا بد شد که

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    1

    حانیا جون خیلی قشنگ بود لطفا پارت های بیشتری بزار

    ۲ سال پیش
کپی شد!