پارت شصت و هشتم :

برگشت سمتم و با اخم عجیبی بهم نگاه کرد، جوری که انگار از این حرفم جا خورده.

به انگشتای پام نگاه کردم و آهسته گفتم :
- من یکم راجب این...
میون حرفم اومد.
- نمیخوام بشنوم.
شونه هامو بالا بردم و با اخم نامفهوم دو تا دستامو سوالی تکون دادم
- چی؟ چرا نمیخوای بشنوی شاید نوه جابر برگشته که انتقام بگیره...
انگشتشو جلوی صورتش گرفت و بی حوصله گفت :
- هیس
بی توجه بهش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    میبره مطمئنم این ماتیلدای که من شناختم با همین دستشم میبره😍😍عالی بود مرسی حانیا جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    3

    لِئون هم دنبال سرگرمی میگرده ها😅

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️