ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت هفتاد و چهارم :
پلکای سنگینم رو به سختی باز کردم و نور سفید چراغ بالای سرم باعث شد دستمو بیارم بالا جلوی چشمام و پلکام جمع بشه.
با این کار متوجه سروم وصل شده به دستم شدم و مغزم شروع به باز یابی اطلاعاتم کرد.
با سر رفتم رو زمین!
وای نکنه صورتم زخمی شده باشه؟
دوتا دستمو کشیدم روی صورتم. درد نداشت ایشالا که طوریم نشده ولی بازم باید توی آینه ببینم خودمو.
سریع نشستم رو تخت و به لباسام نگاه ک
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

حانیا بصیری | نویسنده رمان
ممنون زیبا ❤️
۲ سال پیشنیلوفر آبی
0وای امان از این دختر چه سرنترسی داره فکر نمیکنه؟ ازش به عنوان طعمه استفاده کنند از زحمات شما ممنونم
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
فدای شما ❤️
۲ سال پیشآمینا
1به هوش اومده نگرانه صورتش زخمی نشده باشه🤣🤣
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
خوشکلی مهم تره 😂
۲ سال پیشسمیرا
1نویسنده جان بعد از یه هفته ما انتظار دو تا پارت رو داشتیم نه یکی...
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
من این پارتو برای جمعه تنظیم کرده بودم و فرستادم اما متاسفانه ارسال نشده بود به بزرگی خودتون ببخشید و انشاالله جبران میشه ❤️
۲ سال پیشمریم گلی
2نویسنده جان چرا این قدر کوتاه ؟؟؟
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
سلام مریم گلی جون... کوتاه نیست که مقدارش شکل همون روال گذشته است😁
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0عالی بود دستت طلا حانیا جونم ❤️💋