پارت شصت و چهارم :

همونطور یکه خورده بهش نگاه کردم. بدون اینکه نگاهم کنه لیوانشو روی کانتر رها کرد و از آشپزخونه بیرون رفت، به سمت راهرو حرکت کرد و گفت :
- دارم میرم بیرون. اگه میخوای باهام بیای ده دقیقه بیشتر فرصت نداری تا حاضر شی.
اولش نفهمیدم منظورش چیه و همونطور مثل خنگا داشتم رفتنشو نگاه میکردم. یهو به خودم اومدم و گفتم :
- چی شد؟ بریم بیرون؟ باشه،الان حاضر میشم.
با سریع ترین حالتی که از خو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالیههههه مرسی حانیا جونم💋❤️

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    شرف لئون رو به باد میده😅😅

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    مثل همیشه عالی بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!