ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت هفتاد و نهم :
همه پخش شدیم بین کانتینر ها، چند قدم اول کنارشون بودم و دنبال حامی میگشتیم اما از یه جایی به بعد دیدم کار اونجوری که میخوام پیش نمیره، هوا هم داشت تاریک میشد و نور زیادی نداشتیم. دستمو گذاشتم روی یکی از کانتینر ها و ازش رفتم بالا و به سختی خودمو کشیدم بالا و روش ایستادم، داشتم با اخم به اطراف نگاه میکردم که یهو صدای یکی رو شنیدم
- مرد عنکبوتی؟
به مردی که پایین ایستاده بود و اینو
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0عالی بود مرسی حانیا جونم 😍😍