پارت هفتاد و یک :

آب دهنمو با صدا قورت دادم و گفتم :
- خب... چیز خیلی مهمی نیست.
سرعتش بیشتر شد، جوری که احساس کردم دیوانه وار داره رانندگی میگه.
- مهمه.
مضطرب از شیشه بیرونو نگاه کردم. بوی خون میومد.
یه مسیر نسبتا طولانی رو با سرعت بالا طی کردیم و جایی که ماشین متوقف شد یه لوکیشن مثل صحرا های دور افتاده مکزیکوسیتی توی سریال برکینگ بد بود!
همه جا تا چشم کار می‌کرد خاک و تپه های خاکی بود، ی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • S

    0

    ماتیلدا وارد عمل می شود 😁😁

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی حانیا جونم😍😍چه سریع پیداش کردن ایول😈😍

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    ای بابا چه بزن بزنی شد

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    مرسی که زیر هر پارت نظرتو برام میذاری عزیزمم❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!