پارت چهل و هفتم :

سریع صداشو صاف کرد و با اخم گفت :
- زیر آلاچیق توی حیاط منتظرتم.

و بعد چپ، چپ نگاهم کرد و رفت.
دستمو گذاشتم روی چهارچوب در و بهش تیکه کردم
- جالب شد.

چند ثانیه همون حالتی موندم و بعد برگشتم اتاقم تا یه لباس مناسب تر برای بیرون رفتن از اتاق و تردد توی حیاط عمارت پیدا کنم.
در کمدو باز کردم و بله...همونطور که قبلا دیدم فقط پیراهن های سفید توی چوب لباسی ردیف شده بود<

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی حانیا جون 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    😘😘

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    1

    ابهت یه آدمکش رو بردی زیر سوال دختر🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!