پارت چهل و هشتم :

به در زل زدم و آب دهنمو قورت دادم. باید برای هر واکنشی آماده میشدم ، دستمو گذاشتم روی آباژور کنار تخت و برداشتمش و روبه در گارد گرفتم.
دوباره صدای در اومد. یه نگاه به خودم انداختم و گفتم :
- اَه این مسخره بازیا چیه من رزمی کارم بدون احتیاج به اینا میتونم با پوز برم تو آرنجشون.
صورتم جمع شد! درست گفتم!؟
- ماتیلدا...درو باز کن لطفا.
گمونم صدای اون دختره بود! همونی که رو ویلچر بو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی حانیا جون ❤️💋

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    😘خواهش میکنم

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    ماتیلدا به این نتیجه رسیده همه متهم هستن مگه اینکه خلافش ثابت بشه🤣😅

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    توصیف خوبی بود 👏🏻

    ۲ سال پیش
کپی شد!