پارت پنجاه و پنجم :

روی مچ دستش دقیقا همون تتویی بود که اون روز مرد موتور سوار روی دستش داشت.
همون موتور سیکلت سواری که اومد و از توی ماشین کشیدم بیرون قبل از اینکه منفجر بشه!
طرح تتو یه شکل عجیب و پیچیده متشکل از دوتا مثلث بود.
چشمام درشت شده بود و نمیتونستم اینو باور کنم.
به دستش زل زدم و با یک دستم عینکمو از روی چشمام برداشتم :
- همونی که نجاتم داد.
با یک حرکت دستشو از توی دستم بیرون ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • R

    0

    پارت دیر به دیره و خیلی هم کوتاه😆ولی در کل خوبه👍🏻😄

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    نمی‌پذیرم از اول به همین روال بوده دیگه 😁درکل ممنون از نظرت

    ۲ سال پیش
  • R

    0

    در کل خواهش میکنم👍🏻😄

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    ❤️

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر ابی

    0

    ممنونم عالی بود

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    😘😘

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    1

    بی شعور خواهرشوهرو نجات بده بعد دنبال فیلمت برو🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    😂😂خواهرشوهر؟؟

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️