پارت چهل و سوم :

لئون دست به سینه به صندلی تکیه داد و صبر کرد.

جعفری راه رفت و پاشو عصبی به زمین کوبید. به اطرافش نگاه می‌کرد و استرس توی تک تک اجزای بدنش موج میزد

من؟... من همچنان مات به نقطه ای نا معلوم زل زده بودم و حتی خیسی گریه چند دقیقه پیش هم از روی صورتم خشک شده بود.
در همین حین مردم میومدن و میرفتن
یکی داد میزد و یکی رو کشون، کشون با دستبند میبردن یکی گریه زاری می‌کرد،یه نفر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    وای عاشق رمان شدم ای کاش هر روز پارت داشت لعنتی

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    واییییی یعنی میشه دوقلوی خودش رو شناخته باشه💃💃😍😍عالی بود مرسی حانیا جون 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    1

    ذوق کردن داره ؟؟😅😅😅لئون چه ریلکس من عاشق لئون شدم🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️