ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت چهل و سوم :
لئون دست به سینه به صندلی تکیه داد و صبر کرد.
جعفری راه رفت و پاشو عصبی به زمین کوبید. به اطرافش نگاه میکرد و استرس توی تک تک اجزای بدنش موج میزد
من؟... من همچنان مات به نقطه ای نا معلوم زل زده بودم و حتی خیسی گریه چند دقیقه پیش هم از روی صورتم خشک شده بود.
در همین حین مردم میومدن و میرفتن
یکی داد میزد و یکی رو کشون، کشون با دستبند میبردن یکی گریه زاری میکرد،یه نفر
لطفا صبر کنید...

فرشته
0وای عاشق رمان شدم ای کاش هر روز پارت داشت لعنتی