ماتیلدا به قلم حانیه باصری
پارت شصت :
چند لحظه به چشماش نگاه کردم... چرا؟ احساس کردم قلبم داره تند تر میزنه؟
سریع نگاهمو ازش گرفتم و نفسمو که یادم نمیاد کی حبس کرده بودم رها کردم و گفتم :
- با این قضیه مشکل نداری!؟
دست به سینه به رو به رو نگاه کرد و ریلکس گفت :
- راجب مسائلی که وجود نداره فکر نمیکنم.
اخم کمرنگی بین دوتا ابرو هام اومد و گفتم :
- وجود نداره؟ از این واضح تر؟
با صدای مهماندار که مشغول توضیح
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

حانیا بصیری | نویسنده رمان
♡😘
۲ سال پیشZarnaz
0عالی بود مرسیییی حانیا جونم ❤️❤️
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
مرسی از نگاهت😘
۲ سال پیشآمینا
0خوبه لااقل با لئون حرف میزنه مثل شایان بدبخت پاچشو نمیگیره 😅😅
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
😂😂
۲ سال پیشمریم گلی
0آخه چقدر تو بامزه ای دختر ،همش با این همه خطرات جانی ،بازم لبخند به لب داره و شاده ،ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
♡😘
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نیلوفر آبی
0عالی عزیزم خسته نباشی