پارت شصت :

چند لحظه به چشماش نگاه کردم... چرا؟ احساس کردم قلبم داره تند تر میزنه؟
سریع نگاهمو ازش گرفتم و نفسمو که یادم نمیاد کی حبس کرده بودم رها کردم و گفتم :
- با این قضیه مشکل نداری!؟
دست به سینه به رو به رو نگاه کرد و ریلکس گفت :
- راجب مسائلی که وجود نداره فکر نمی‌کنم.
اخم کمرنگی بین دوتا ابرو هام اومد و گفتم :
- وجود نداره؟ از این واضح تر؟
با صدای مهماندار که مشغول توضیح

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    0

    عالی عزیزم خسته نباشی

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    ♡😘

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسیییی حانیا جونم ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    مرسی از نگاهت😘

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    خوبه لااقل با لئون حرف میزنه مثل شایان بدبخت پاچشو نمیگیره 😅😅

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    آخه چقدر تو بامزه ای دختر ،همش با این همه خطرات جانی ،بازم لبخند به لب داره و شاده ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    ♡😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!