پارت نود و دوم :

سر سفره نشسته بودیم و نیمرو می‌خوردیم که پندار بی‌مقدمه گفت:
-مهوا امروز کجاها قراره بریم؟ چیکارا کنیم؟!
برگشتم و لقمه‌ای که تو دستم بود و گذاشتم تو پیش دستی مقابلم و با تعجب گفتم:
بریم؟ کجا؟ مگه کار مشترک داشتیم؟!
پندار جا خورد، اما چیزی بروز نداد. یه‌کم از چایشش‌و خورد و گفت:
-گفتم شاید نیاز داشته باشی همراهت باشم.
لبخندی زدم و گفتم:
-نه بابا! کارای امروزم تن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    هر دم از این باغ بری می رسد تازه تر از تازه تر از تازه تری میرسد پسرم دارهههه؟؟؟؟ جم تی ویه مگه؟؟؟؟

    ۸ ماه پیش
  • Aa

    0

    زیبا بود ممنون👏🌹

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    1

    عالی عزیزم

    ۲ سال پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️