پارت هشتاد و ششم :

نفسی عمیق کشید. انگار داشت سعی می‌کرد خودش‌و آروم کنه. آروم به سمت گوشه‌‌ی خیابون رفت و ماشین رو نگه‌داشت.
برگشت سمت من و گفت‌:
مهوا جان! امیرعلی خیلی بچه‌ست. نگاه نکن قدی بزرگ شده. اون اندازه‌ی یه پسر هفت ساله نمی‌فهمه به خدا.
من اشک می‌ریختم و سکوت کرده بودم. وقتی هرچی حرف می‌زدم کسی نمی‌فهمید؛ یا شایدم می‌فهمیدن ولی ترجیحشون اینه که خودشون رو بزنن به نفهمیدن، حرف زدن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    1

    👏🙏🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️