ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت هشتاد و ششم :
نفسی عمیق کشید. انگار داشت سعی میکرد خودشو آروم کنه. آروم به سمت گوشهی خیابون رفت و ماشین رو نگهداشت.
برگشت سمت من و گفت:
مهوا جان! امیرعلی خیلی بچهست. نگاه نکن قدی بزرگ شده. اون اندازهی یه پسر هفت ساله نمیفهمه به خدا.
من اشک میریختم و سکوت کرده بودم. وقتی هرچی حرف میزدم کسی نمیفهمید؛ یا شایدم میفهمیدن ولی ترجیحشون اینه که خودشون رو بزنن به نفهمیدن، حرف زدن
لطفا صبر کنید...

Aa
1👏🙏🌹