پارت هشتاد و چهارم :

پندار از داخل اتاق صدا کرد:
-مهوا یک لحظه میایی؟!
من که داشتم به سمت آشپزخونه می‌رفتم، برگشتم و به سمت اتاق رفتم. در زدم و منتظر موندم بگه بیا داخل. یک دقیقه گذشت
که گفت:
-چرا نمیای داخل پس؟
در رو باز کردم که دیدم روی تخت نشسته. یه پیرهن سفید و براق پوشیده بود با یه شلوار مام استایل مشکی مات. سگک نقره‌ای کمربندش به قدری برق می‌زد که انگار همین الان تمیزش کردی. جوراب نیم س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    من جای مهوا بودم نشونشونش میدادم دیگه چ کارایی تو شخصیتم نیس ولی تو این لحظه مایلم با کمال میل انجامشون بدم😣😣😣😣😣هر چی اون کوتاه میاد اینا پرو تر میشن😒😒😒😒😒

    ۸ ماه پیش
  • Aa

    0

    زیبا وعالی👏🌺

    ۲ سال پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    🙏🏻❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️