ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت هشتاد و چهارم :
پندار از داخل اتاق صدا کرد:
-مهوا یک لحظه میایی؟!
من که داشتم به سمت آشپزخونه میرفتم، برگشتم و به سمت اتاق رفتم. در زدم و منتظر موندم بگه بیا داخل. یک دقیقه گذشت
که گفت:
-چرا نمیای داخل پس؟
در رو باز کردم که دیدم روی تخت نشسته. یه پیرهن سفید و براق پوشیده بود با یه شلوار مام استایل مشکی مات. سگک نقرهای کمربندش به قدری برق میزد که انگار همین الان تمیزش کردی. جوراب نیم س

لطفا صبر کنید...

الناز
0من جای مهوا بودم نشونشونش میدادم دیگه چ کارایی تو شخصیتم نیس ولی تو این لحظه مایلم با کمال میل انجامشون بدم😣😣😣😣😣هر چی اون کوتاه میاد اینا پرو تر میشن😒😒😒😒😒