ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد :
بعداز کت رفتیم کیف و کفش و شال و کلی لباس تو خونه گرفت. بعداز هر خرید هم کلی بحث میکردیم سر این که اون میگفت «بسه» اما ذوق و شوقش نمیذاشت بگذرم. شیوا هرچی که بود لایق یه زندگی نرمال بود.
دیگه رسما روده بزرگه داشت روده کوچیکه رو میخورد. به فودکورت پاساژ خرید نگاه کردم و گفتم:
-نظرت راجعبه یه شام چیه؟
خندید و گفت:
-انقدری گشنمه که واقعا نمیتونم مخالفت کنم.
چشمکی زد
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
الناز
0من که دیگه انقد به پندار بدبین شدم که حس میکنم اون شخص مجهولی که دل آسا گفت اونم بهم میگه دلی هم پنداره😂😂😂بدجور از چشمم افتاده
۸ ماه پیش
روژان کاردان | نویسنده رمان
نههه اون دیاکو مهربونمه🥲❤️
۸ ماه پیشفاطمه
0وای منم منم
۷ ماه پیشام البنین
0این جور که بوش میاد شیوا نظر شومی داره کاش مهوا یکم ملایم تر با پندار صحبت می کرد دلم براش سوخت
۲ سال پیشفاطی
0سلام جاهای خوب خوب داستان
۲ سال پیشآمنه
0سلام آخه چرا بد موقع تموم شد ای کاش بیشتر بود فکر کنم پندار نتوانسته علی رو بفرسته اون ور آب واون رو توی خانه مهرو گذاشته
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0حسم میگه امیر خونه عزیزه