پارت صد :

بعداز کت رفتیم کیف و کفش و شال و کلی لباس تو خونه گرفت. بعداز هر خرید هم کلی بحث می‌کردیم سر این که اون می‌گفت «بسه» اما ذوق و شوقش نمی‌ذاشت بگذرم. شیوا هرچی که بود لایق یه زندگی نرمال بود.
دیگه رسما روده بزرگه داشت روده کوچیکه رو می‌خورد. به فودکورت پاساژ خرید نگاه کردم و گفتم:
-نظرت راجع‌به یه شام چیه؟
خندید و گفت:
-انقدری گشنمه که واقعا نمی‌تونم مخالفت کنم.
چشمکی زد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    حسم میگه امیر خونه عزیزه

    ۷ ماه پیش
  • الناز

    0

    من که دیگه انقد به پندار بدبین شدم که حس میکنم اون شخص مجهولی که دل آسا گفت اونم بهم میگه دلی هم پنداره😂😂😂بدجور از چشمم افتاده

    ۸ ماه پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    نههه اون دیاکو مهربونمه🥲❤️

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    وای منم منم

    ۷ ماه پیش
  • ام البنین

    0

    این جور که بوش میاد شیوا نظر شومی داره کاش مهوا یکم ملایم تر با پندار صحبت می کرد دلم براش سوخت

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    سلام جاهای خوب خوب داستان

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    سلام آخه چرا بد موقع تموم شد ای کاش بیشتر بود فکر کنم پندار نتوانسته علی رو بفرسته اون ور آب واون رو توی خانه مهرو گذاشته

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️