ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت نود و سوم :
اول تو آینهی ماشین خودمو چک کردم تا صورتم به خاطر گریه بد نشده باشه و کمی عادی بهنظر برسم. بعدش از ماشین پیاده شدم و بعد از قفل کردنش وارد حیاط بزرگ بهزیستی شدم. به سمت ساختمان اداری رفتم و واردش شدم.
مستقیم رفتم پیش منشی رئیس مرکز بهزیستی. انگار هنوز منو یادش بود! سریع بلند شد و گفت:
-سلام مهوا جان خوش اومدی عزیزم.
به طرفش رفتم و دستمو به طرفش دراز کردم و گفتم:
-سلام گلم
لطفا صبر کنید...

آمنه
1سلام نمیدونم احساس میکنم هیجان لازم داره یعنی کارهایی باید انجام بده مهوا که پندار خبر نداشته باشه آخه به پندار شک دارم انگار زیر دستش هست باید همه چیز بهش بگه واون کار رو به بهونه عاشقی کنترل میکنه