پارت نود و سوم :

اول تو آینه‌ی ماشین خودم‌و چک کردم تا صورتم به خاطر گریه بد نشده باشه و کمی عادی به‌نظر برسم. بعدش از ماشین پیاده شدم و بعد از قفل کردنش وارد حیاط بزرگ بهزیستی شدم. به سمت ساختمان اداری رفتم و واردش شدم.
مستقیم رفتم پیش منشی رئیس مرکز بهزیستی. انگار هنوز منو یادش بود! سریع بلند شد و گفت:
-سلام مهوا جان خوش اومدی عزیزم.
به طرفش رفتم و دستم‌و به طرفش دراز کردم و گفتم:
-سلام گلم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    1

    سلام نمیدونم احساس میکنم هیجان لازم داره یعنی کارهایی باید انجام بده مهوا که پندار خبر نداشته باشه آخه به پندار شک دارم انگار زیر دستش هست باید همه چیز بهش بگه واون کار رو به بهونه عاشقی کنترل میکنه

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    ممنون..عالی عزیزم

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    عالی ممنون👏🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️