لیست کلیه پارتهای رمان ما ماندیم و عشق : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 41
فصل 17 بهار داخل ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده و در فکر بود. از روزی که به سارا جواب رد داده بود یک هفته گذشته بود و از عباس هم کاملاً بی خبر بود. با دیدن اشرف خانم که به سمتش میآمد، اخمهایش درهم رفت و ظاهر جدیای به خود گرفت. اشرف خانم لبخندی به رویش زد و مقابلش ایستاد و با مهربانی گفت:...
بروزرسانی در : ۸۲۹ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 42
فصل ۸۱ جواب رد بهمن از طرف بهار روحیه عباس را به هم ریخت. مهناز خانم در حالی که با ناراحتی به عباس نگاه می کرد گفت: ـ اصلاً فکر نمیکردم بهار قبول نکنه. مجتبی گفت: ـ دلیلش چی بوده؟ مهناز خانم گفت: ـ زن داداشش گفت قصد ازدواج نداره. اما به نظر من کاسهای زیر نیم کاسهست. اون روز که خونشو...
بروزرسانی در : ۸۲۸ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 43
فصل 19 ساعت ده صبح بود که بهار از خانه خارج شد. شال آبی و مانتوی سفید به تن داشت و به سمت انتهای کوچه میرفت. عباس که از پشت پنجره در حال نظاره او بود، عصا به دست از اتاق بیرون رفت و خانه را ترک کرد. بهار دو خیابان را رد کرد و اول به بوتیک رفت. عباس کناری ایستاد و در فکر حرفهایی که باید به ...
بروزرسانی در : ۸۲۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 44
فصل 20 کشمکش بهمن با بهار بر سر عباس هنوز ادامه داشت. ـ داداش من دوست ندارم با احسان ازدواج کنم. ـ عباس به دردت نمیخوره بهار. ـ اصلاً من نمیخوام ازدواج کنم. بهار به دنبال این حرف به اتاقش رفت. بهمن چنگی به موهایش زد و پشت در اتاق او ایستاد و با صدای بلند گفت: ـ فکر عباس رو از سرت...
بروزرسانی در : ۸۲۵ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 45
فصل 21 بهار و ملیحه در حال چای خوردن صحبت میکردند. ملیحه گفت: ـ بهمن به خاطر خودت میگه. دوست نداره فردا تو زندگی سختی بکشی. نباید از سر احساس تصمیم بگیری. ـ مگه تو و بهمن عاشق هم نبودین؟ ـ آره ولی مسئله ما فرق میکرد. بهمن پسر عمه من بود اما ما اصلاً عباس رو نمیشناسیم. هنوز یه سالم...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 46
فصل 22 بهار و ملیحه و بهمن حاضر و آماده در انتظار خواستگارها بودند. زنگ که به صدا در آمد قلب بهار فرو ریخت و با عجله به آشپزخانه رفت. پرده را کنار کشید و عباس را دسته گل به دست و مهناز خانم را در حیاط دید. میهمانها داخل آمدند و با تعارف بهمن و ملیحه روی مبل نشستند. بهار شال زردش راکه فوق...
بروزرسانی در : ۸۲۳ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 47
فصل 23 عباس و ابراهیم و جعفر دم در خانه پدری ابراهیم به صحبت ایستاده بودند. ابراهیم خندان گفت: ـ از وقتی زن گرفتی دیگه مارو تحویل نمی گیری! ـ هنوز دو روز شده ما زن دار شدیم؟ ابراهیم گفت: ـ مثل این که فقط ما موندیم! هومن پسر همسایه در حالی که کت و شلوار شیکی به تن داشت به پسرها نزدیک شد ...
بروزرسانی در : ۸۲۲ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 48
شب که بهمن به خانه آمد، بهار و ملیحه به استقبالش رفتند و به گرمی سلام کردند. بهمن نگاهی به چشمان شاد آنها انداخت و لبخند زد: ـ چی شده؟ چشماتون برق میزنه. روی مبل نشست و ملیحه هم کنارش. ـ ملیح تو خوب شدی؟ بهار برایش شربت لیمو آورد و گفت: ـ بیا اینو بخور داداش! خیلی خنکه! بهمن شربت را بردا...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 49
فصل 42 عباس همانطور که روی نیمکتی در پارک نشسته و تمام صفحه نیازمندیها را از نظر میگذراند، اندیشید: «عجب غلطی کردیم ادامه تحصیل ندادیم.» و نگاهی به پایش انداخت و زمزمه کرد: «این پاام شده قوز بالا قوز!» به یاد پدرش افتاد که در چنین شرایطی میتوانست کمکش کند اما فوراً پشیمان شد. شب که ...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 50
فصل 52 عباس کلافه و عصبی بود. این روزها شدیداً به دنبال کار بود اما به هر دری میزد بسته بود. گاهی اوقات احساس نیاز شدید به پدرش میکرد اما غرورش همیشه در این مبارزه پیروز بود. مهناز خانم خیلی نگران بود و بهار هم از موضوع اطلاع داشت اما چیزی به بهمن و ملیحه نگفته بود. بهار هر روز به خانه مهن...
بروزرسانی در : ۸۱۸ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 51
**** صبح عباس جلوی در خانه بهمن منتظر بهار ایستاده بود. لحظاتی بعد صدای بهمن را از پشت آیفون شنید: ـ بله؟ عباس متعجب از حضور بهمن در خانه دهانش را نزدیک زنگ برد و گفت: ـ سلام. عباسم. در باز شد و صدای بهمن را شنید: ـ بیا بالا عباس. ـ نه مزاحم نمیشم. بگو بهار بیاد پایین. ـ فعلا بیا بالا. ...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 52
فصل 62 عباس دم در نمایشگاه پدرش مردد ایستاده بود و از پشت شیشهها به ماشینها نگاه میکرد. اتومبیلهای شیک و گران قیمت آن قدر زیبا و چشمگیر بودند که یک لحظه هم نمیخواست از آنها چشم بردارد. دستی به شانهاش خورد و صدای آشنایی شنید: ـکاری داری آقا؟ برگشت و چشمش به چشمان پدرش افت...
بروزرسانی در : ۸۱۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 53
شب بود که عباس به خانه برگشت. انگار تمام کینهها جایش را به دلسوزی داده بود. داخل خانه که شد نیم ساعت بیشتر به اذان مغرب نمانده بود. وضو گرفت و نماز ظهر و عصرش را خواند. مهناز خانم به خانه آمد و با دیدن عباس به ساعت نگاه کرد. غر غر کنان به آشپزخانه رفت و گفت: ـ الان وقت نماز ظهر و عصره؟ چهق...
بروزرسانی در : ۸۱۵ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 54
**** شب بود که عباس به خانه برگشت. بهار چادر به سر جلوی در ایستاده و در حال بدرقه دوستش بود. چشمان عباس با دیدن او رنگ محبت گرفت و با شیفتگی در حال تماشایش شد. اندیشید: «خیلی عشقی!» دوست بهار که رفت، بهار در حال بستن در بود که چشمش به عباس افتاد. دست در جیب و دورادور عاشقانه در حال نظارهاش بود...
بروزرسانی در : ۸۱۴ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 55
فصل 28 عباس در حالی که دست بهار را در دست داشت از پشت ویترین طلاها و جواهرات به گردنبندها نگاه می کرد و لبخند می زد: ـ پسند کردی؟ بهار میان سه گردنبند مردد بود. همانطور که به آنها زل زده بود با انگشت به عباس نشانشان داد و گفت: ـ بین این سه تا موندم. عباس گردنبندها را مقایسه کرد و گفت: ـ...
بروزرسانی در : ۸۱۲ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 56
*** هوا تاریک شده بود که عباس نمایشگاه را ترک کرد. آن روز پدرش درباره یک دکتر حاذق صحبت کرده بود که ماه بعد قرار بود به ایران بیاید و در فکر وقت گرفتن از او بود. به خانه که رسید مادرش را در آشپزخانه دید. سلام کرد و صدای آهنگ موبایلش برخاست. ـ الو... صدای شاد بهار روحیهاش را عوض کرد. ـ سلا...
بروزرسانی در : ۸۱۱ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 57
عباس برای صدمین بار شماره مجتبی را گرفت و با پیغام خاموش است رو به رو شد. با کلافگی به مادرش نگاه کرد و گفت: ـ جواب نمیده. گوشیاش زنگ خورد و پر امید به آن نگاه کرد. پدرش بود که سراغ مجتبی را میگرفت و او دست خالی بود.کلافه گوشهای ایستاد و فکر کرد کجا میتواند باشد. حتی صمیمیترین دوست مج...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 58
عباس نگران مجتبی بود. اوضاع مجتبی هر روز بدتر از قبل می شد. نه نمایشگاه می آمد و نه به حرفهای مادرش گوش میداد و در افسردگی کامل به سر میبرد. پس از راه انداختن مشتری به طرف پدرش رفت و مقابلش پشت میز نشست و یک استکان چای برداشت و در حال برداشتن قند در فکر فرو رفت. پدرش با نگرانی پرسید: ـ این...
بروزرسانی در : ۸۰۹ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 59
*** بهار صبح با صدای ملیحه از خواب بیدار شد. ـ بهار خوابی؟ مهناز خانم پشت تلفنه. فوراً از جا برخاست و گوشی را از دست ملیحه گرفت. ـ جانم مامان جون... ـ سلام بهار جان خواب بودی؟ ـ دیگه باید بیدار می شدم. ـ آخی پس مزاحمت شدم. ـ نه مامان جون باید بیدار میشدم چیزی شده؟ ـ نه عزیزم. میتونی ...
بروزرسانی در : ۸۰۸ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 60
روز خواستگاری مجتبی همه در هیجان بودند. دایی نصرت از صبح زود به خانه خواهرش آمده بود و در حال نوشیدن چای در مورد سکه و شیر بها به مهناز خانم مشورت میداد. مهناز خانم هم در حالی که کمی نگران به نظر میرسید گفت: ـ خدا کنه باهامون راه بیان. البته این جلسه که بیشتر برای آشناییه داداش. ـ از خد...
بروزرسانی در : ۸۰۷ روز پیش
