ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت پنجاه و سوم :
شب بود که عباس به خانه برگشت. انگار تمام کینهها جایش را به دلسوزی داده بود. داخل خانه که شد نیم ساعت بیشتر به اذان مغرب نمانده بود. وضو گرفت و نماز ظهر و عصرش را خواند. مهناز خانم به خانه آمد و با دیدن عباس به ساعت نگاه کرد. غر غر کنان به آشپزخانه رفت و گفت:
ـ الان وقت نماز ظهر و عصره؟ چهقدر بگم نمازتو سبک نشمار. نمازی که دیروقت خونده شه فرشتهها بالا نمیبرنش. برش میگردو

لطفا صبر کنید...

اسرا
0نکن مجتبی بخاطرپول پدرش میخاد🙏بانو💞⚘