پارت چهل و ششم :




فصل 22
بهار و ملیحه و بهمن حاضر و آماده در انتظار خواستگارها بودند. زنگ که به صدا در آمد قلب بهار فرو ریخت و با عجله به آشپزخانه رفت. پرده را کنار کشید و عباس را دسته گل به دست و مهناز خانم را در حیاط دید. میهمان‌‌ها داخل آمدند و با تعارف بهمن و ملیحه روی مبل نشستند. بهار شال زردش راکه فوق العاده به صورت معصومش می‌‌آمد مرتب کرد و چای ریخت و پذیرایی رفت. عباس سر به زیر بود و ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راحیل

    0

    واقعا خیلی خوشحال شدم از عقد این دوتا من خودم به شخصه بهار و عباس رو تجسم کردم و از این که عباس دست بهارو گرفت و بغل ش کرد خیلی ذوق کردم🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🌺🌺🌺

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    عزیزم😍😍😍

    ۶ ماه پیش
  • وکیلی

    0

    هم هیجان زده هم خوشحال ☺️

    ۱ سال پیش
  • بهاره

    2

    چقدر خوب شد باهم ازدواج کردند ❤️حتی من انقد ذوق کردم که نگو😂 مرسی بابت رمان قشنگت بهترین رمانی بود که من خودم🍀

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. خوشحالم دوسش داری🥰♥️

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    وبلاخره عباس عقدکرد🙏💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍😍

    ۲ سال پیش
  • دریا

    1

    فوق العاده زیبا بود توصیفش سختهه❤️😍🥰

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم. خوشحالم دوسش داری🥰💖

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️