پارت چهل و نهم :




فصل 42
عباس همانطور که روی نیمکتی در پارک نشسته و تمام صفحه نیازمندیها را از نظر می‌‌گذراند، اندیشید: «عجب غلطی کردیم ادامه تحصیل ندادیم.»
و نگاهی به پایش انداخت و زمزمه کرد: «این پاام شده قوز بالا قوز!»
به یاد پدرش افتاد که در چنین شرایطی می‌‌توانست کمکش کند اما فوراً پشیمان شد. شب که به خانه برگشت، مادرش در حال سیم جین کردنش بود:
ـ چی کار کردی؟ کار پیدا کرد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    عجب آدمی بابات حتی اگه بدترین رفتار رو داشت باید حال احوالش رو بپرسی. آدم زیرمنت پدرمادرش باشه بهترازبقیه ست🙏بانو💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    واکنش‌ بچه‌ها در برابر رفتار پدر و مادرها با هم فرق می‌کنه. ممکنه یکی مثل عباس به دل بگیره و سال‌ها براش کینه شه. بچه دیگه‌ای توی دلش ناراحت باشه ولی حفظ احترام کنه و به ارتباطش با پدرش ادامه بده💞

    ۲ سال پیش
  • سادات

    0

    اره اینم درسته ، اما خب مهری که پدر و مادر ادم دارن عجیبه ، هرچی هم بشه مهر اونا تو دلته چه بخوای چه نخوای . اما بعضی وقتا ادم که محبت نبینه ترجیح میده اصلا اونا رو نداشته باشه.

    ۱ سال پیش
  • مرضیه

    0

    عباس حق داره نتونه بره پیش پدرش، چون اون بوده بیرونشون انداخته حالا خودشم باید بیاد دنبالشون،ولی مهنازخانم یا مجتبی میتونن خبرش کنن که عباس به کمکش نیاز داره

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    آخه موضوع اینه مهناز خانم و مجتبی هم از پدر عباس ناراحتی دارن

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️