پارت پنجاه و ششم :

***
هوا تاریک شده بود که عباس نمایشگاه را ترک کرد. آن روز پدرش درباره یک دکتر حاذق صحبت کرده بود که ماه بعد قرار بود به ایران بیاید و در فکر وقت گرفتن از او بود.
به خانه که رسید مادرش را در آشپزخانه دید. سلام کرد و صدای آهنگ موبایلش برخاست.
ـ الو...
صدای شاد بهار روحیه‌‌اش را عوض کرد.
ـ سلام اومدی خونه؟
ـ سلام خانومی. آره تازه رسیدم.
بهار خندید.
ـ دیدمت!
ـ ای ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راحیل

    0

    چرا مجتبی درست با بهار رفتار نمیکنه اصلا بهار زن داداشِ هیچی بالاخره یه دختر محترم برات شام اورده😅🫂😡😡

    ۶ ماه پیش
  • اسرا

    1

    چرامافکرنمی کنیم اگه یکی دوستمون داره هرگزترکمون نمیکنه به هیچ اجباری 🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️