ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت پنجاه و ششم :
***
هوا تاریک شده بود که عباس نمایشگاه را ترک کرد. آن روز پدرش درباره یک دکتر حاذق صحبت کرده بود که ماه بعد قرار بود به ایران بیاید و در فکر وقت گرفتن از او بود.
به خانه که رسید مادرش را در آشپزخانه دید. سلام کرد و صدای آهنگ موبایلش برخاست.
ـ الو...
صدای شاد بهار روحیهاش را عوض کرد.
ـ سلام اومدی خونه؟
ـ سلام خانومی. آره تازه رسیدم.
بهار خندید.
ـ دیدمت!
ـ ای ش

لطفا صبر کنید...

راحیل
0چرا مجتبی درست با بهار رفتار نمیکنه اصلا بهار زن داداشِ هیچی بالاخره یه دختر محترم برات شام اورده😅🫂😡😡