پارت شصت :



روز خواستگاری مجتبی همه در هیجان بودند. دایی نصرت از صبح زود به خانه خواهرش آمده بود و در حال نوشیدن چای در مورد سکه و شیر بها به مهناز خانم مشورت می‌‌داد. مهناز خانم هم در حالی که کمی نگران به نظر می‌‌رسید گفت:
ـ خدا کنه باهامون راه بیان. البته این جلسه که بیشتر برای آشناییه داداش.
ـ از خداشونم باشه که پسر به این خوبی داره می‌‌ره خواستگاری دخترشون.
عباس گوشه‌‌ای ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    1

    با کی هم دارن فامیل میشن...اکبر آقای پرحاشیه😂

    ۱ سال پیش
  • حنانه

    2

    بنظرم مجتبی بخاطر لج بازی بامهشاد داره اینکارو میکنه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    4

    اکبرآقا مجلس رو باکارهاش به هم نزنه صلوات ولی الان که باپدرشون آشتی کردن می اومد خواستگاری مجتبی بهترنبود🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    به خاطر مهناز خانم دعوت نشد❤

    ۲ سال پیش
  • Fatemeh

    5

    حس خوبی به کار مجتبی ندارم🙁

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️