دوست داشتی؟
رمان عاشقانه ما ماندیم و عشق از مرضیه نعمتی در دنیای رمان

رمان ما ماندیم و عشق

  • زبان فارسی
  • 175.8K 👁
  • 648 ❤️
  • 594 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه ما ماندیم و عشق

عباس پسر خوش‌چهره‌ و بامرامی که تو جنوب شهر با مادر و برادرش زندگی می‌کنه معیارای زیادی برای ازدواج داره! با اینکه راننده اسنپه و اوضاع مالیش هم خوب نیست هر دختری رو پسند نمی‌کنه و خیلی حالش گرفته‌س! تا اینکه یه روز یه دختر تپل و بامزه که سنش به چهره‌اش نمی‌خوره تو کوچه از جلوش درمیاد! این دختر که همسایه‌ی جدیده و خبر نداره عباس صد جا خواستگاری رفته دیگه اصلا با معیاراش جور درنمیاد! اما مادرش اصرار داره با اون ازدواج کنه! حالا چه اتفاقی می‌افته وقتی تقدیر جوری رقم بخوره که عباس سخت‌پسند با بهار مهربون و دوست‌داشتنی انتخاب اول و آخر هم بشن؟

پارت اول

فصل 1
خیابان احمدی مثل همیشه شلوغ بود و ماشین‌‌ها پشت سر هم متوقف شده و در انتظار باز شدن راه. عباس در حالی که پشت فرمان به مسیر مسدود شده نگاه می‌‌کرد با اعصاب خردی اندیشید: «همیشه خدا شلوغه! یه بار نشد با خوشی از اینجا رد شیم.»گوشی موبایلش زنگ خورد و آن را نزدیک گوشش برد:
ـ بله؟
صدای مادرش را شنید:
ـ سلام عباس. خوبی؟
ـ سلام. آره.
ـ کجایی؟
ـ خیابون احمدی‌‌.
ـ داری میای خونه کیسه زباله بگیر.
ـ بگو مجتبی بگیره.
ـ مجتبی خونه نیست.
ـ یه بار نشد یه کاری برا خونه کنه. باشه می‌‌گیرم امر دیگه‌‌ای نیست؟
ـ نه مواظب خودت باش!
عباس تماس را قطع کرد و صدای بوق اتومبیلی را از پشت سرش شنید که حرکت کند. به مسیر باز شده نگاه کرد و دستش را برای اتومبیل تکان داد و به راه افتاد. هشت شب بود که به خانه رسید. ماشین را گوشه خیابان پارک کرد و پیاده شد و به سمت خانه راه افتاد. در حال رد شدن از خم کوچه بود که ناگهان تنه‌‌اش به تنه شخصی خورد و متعاقبش صدای عصبیِ دختری را شنید:
ـ حواست کجاست آقا؟ جلو پاتو نمی‌‌بینی؟
چشمش به دختر قد کوتاه و تپلی افتاد که با چشمان درشت قهوه‌‌ای و غضب آلودش به او نگاه می‌‌کرد. سرش را که حالا به شدت درد گرفته بود با انگشتش فشرد و گفت:
ـ من از کجا می‌‌دونستم سر این پیچ از روبه روی من درمیای بچه؟
ـ بچه خودتی بی ادب!
و در حالی که زیر لب می‌‌گفت: «عوض معذرت خواهیشه!» از او دور شد. بی اعتنا به جمله آخر دختر مسیر خانه را در پیش گرفت. داخل کوچه چشمش به مادرش افتاد که سبزی به دست با یکی از زن‌‌های همسایه در حال صحبت بود. به آرامی طوری که مادرش و همسایه متوجه‌‌اش نشوند به طرف در خانه رفت که ناگهان صدای مادرش را از پشت سرش شنید:
ـ عباس اومدی؟
برگشت و مجبور به احوالپرسی شد:
ـ سلام.
و نگاهی به زن همسایه که بیشتر از سی سال به نظر می‌‌رسید انداخت و سر به زیر سلام کرد. زن جواب داد و گفت:
ـ آقا پسرتونن؟
و صدای مادرش:
ـ بله، پسر بزرگمه.
ـ زنده باشن انشاءالله.
عباس همان‌‌طور که سر به زیر بود، گفت:
ـ با اجازه.
در حال رفتن به داخل خانه بود که صدای مادرش را شنید:
ـ ملیحه خانم با اجازتون منم برم.
وارد راه پله شده بود که صدای مادرش را از پشت سرش شنید:
ـ عباس حالت خوبه؟ رنگ و روت پریده.
ـ سرم درد می‌‌کنه.
ـ چرا؟
ـ چه می‌‌دونم. دو روزه ولم نمی‌‌کنه.
عباس به دنبال حرفش داخل خانه شد. خانه مثل همیشه مرتب بود و بوی قرمه سبزی همه جا را پر کرده بود. روی فرش دراز کشید و آرنج‌‌هایش را زیر سر گذشت و در افکارش غرق شد. خودش هم خوب می‌‌دانست که علت سر دردهایش چیزی جز مشکلات زندگی‌‌اش نیست. مادرش را دید که آب قند به دست به طرفش آمد و گفت:
ـ بلند شو اینو بخور!
روی فرش نشست و آب قند را گرفت و کمی نوشید. صدای مادرش را با غصه شنید:
ـ چت شده عباس؟
ـ هیچی نیست.
ـ برای چی ناراحتیاتو تو دلت می‌‌ریزی؟ من مگه مادرت نیستم؟ چرا باهام درد دل نمی‌‌کنی؟
ـ چی کار می‌‌تونی کنی مثلاً؟
ـ چی شده؟! مشکلت چیه؟
ـ خودت می ‌‌دونی که... چی بگم؟...
ـ من که دختر بهت زیاد معرفی می‌‌کنم. خودت پسند نمی‌‌کنی. دختر سیمین خانمو یادت نیست چه‌‌قدر عیب گذاشتی روش؟
ـ اون اصلاً هیکلش به من می‌‌خورد؟ صد بار بهت گفتم دنبال یه دختر باش که به هم بیایم.
ـ ملیحه خانمو دیدی جلوی در؟ یه خواهر شوهر داره که خیلی ماهه. می خوای برم باهاشون صحبت کنم؟
صدای سلام مجتبی هر دو را از بحث خارج کرد. عباس جواب سلام مجتبی را داد و و رو به مادرش گفت:
ـ نه. نمی‌‌خواد.
و با اعصاب خردی برخاست و به اتاق رفت تا رختخوابش را بیاورد. صدای مجتبی را ‌‌شنید که به مادرش ‌‌‌‌گفت:
ـ باز چش شده؟
و صدای آرام مادرش:
ـ خسته‌‌ست. شام خوردی؟
ـ نه. چی داریم؟
ـ قرمه سبزی.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان ما ماندیم و عشق
  • مهسا مرادی

    0

    چرا پارت 26به بعد برام باز نمیشه

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    از سایت نخون عزیزم. محدودیت داره. بقیه رو از اپلیکیشن بخون.

    ۳ ماه پیش
  • نورا

    0

    سلام واقعا قلمتون زیبا و روان است

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ممنونم🩷

    ۳ ماه پیش
  • راحیل

    در پارت 560

    چرا مجتبی درست با بهار رفتار نمیکنه اصلا بهار زن داداشِ هیچی بالاخره یه دختر محترم برات شام اورده😅🫂😡😡

    ۴ ماه پیش
  • راحیل

    در پارت 520

    دوست دارم نقش عباس و بهار در این رمان خیلی بیشتر باشه

    ۴ ماه پیش
  • راحیل

    در پارت 460

    واقعا خیلی خوشحال شدم از عقد این دوتا من خودم به شخصه بهار و عباس رو تجسم کردم و از این که عباس دست بهارو گرفت و بغل ش کرد خیلی ذوق کردم🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🎀🥲🌺🌺🌺

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    عزیزم😍😍😍

    ۴ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 710

    خیلی داستان قشنگی بود ...شخصیت بهار خیلی دوست داشتنی بودد...

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • پرنده

    در پارت 710

    انتخاب موضوع کلی داستان خیلی خوب بود مخصوصا برای جوون های الان که برای ازدواج و شروع زندگی خیلی پرتوقع هستند و چه دختر و چه پسر از طرف مقابل توقعات بالا دارند و همه چیز را همون اول زندگی حاضر و آماده می خوان و حاضر نیستند با صبر و تلاش و توکل زندگی شون را بسازند.

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • Narges.g

    در پارت 710

    از اون یکی رمان که طرفدارسفت و سخت بودم متوجه قوی بودن و زیبایی قلمتون شده بودم، تواین رمان هم گل کاشتین نویسنده جان.. مانا باشید 💎

    ۴ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم❤️🌹

    ۴ ماه پیش
  • سمیرا

    در پارت 710

    سلام عزیزم رمانتون فوق العاده زیبا بود خیلی دوسش داشتم ازشما ممنونم انشالله همیشه تو کارو زندگیتون موفق وسربلند باشین قلمتون ماندگار باشه 🙏🙏🙏🙏❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام سمیرا جان. ممنونم از لطفتون. زنده باشین عزیزم. سپاسگذارم❤️🌹

    ۵ ماه پیش
  • دلارام

    در پارت 710

    خیلی رمان خوبی بود خسته نباشین واقعا همینکه مثل بقیه رمانا کشش ندادین وپیچیده نبود عالی بود😍❤❤

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم❤️

    ۶ ماه پیش
  • دلارام

    در پارت 310

    ای بابا این عباسم خون به جگر کرد مارو بابا عاشق شو دیگه دخترمون گناه داره

    ۶ ماه پیش
  • حنا

    0

    عالیه نویسنده ی عزیز زنده باشی

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون گلم❤️

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    در پارت 101

    خوب حمیده میخوادبیادتهران چکارکنه؟ هدفی داره لابد بعداون به پیرمردراضیه خوب دربیابیرون تاتوروببینن باهمون پیرمردازدواج کن ممنون 😘

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    هدف دخترا از ازدواج با هم فرق داره. یکی به عشق و علاقه اهمیت میده یکی به پول و دارایی طرف مقابل و یکی به شهر یا محل سکونت.

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تهران اومدن برای حمیده اولویت اول و آخر ازدواجشه چون حس می کنه اینطوری آزادی و رفاه و امکانات بیشتری داره❤

    ۲ سال پیش
  • زینب

    در پارت 100

    👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼

    ۱۰ ماه پیش
  • شیدا

    در پارت 300

    خیلی عالی قلم زیبا و روانی دارین با خوندن این رمان، انگار ک داری باهاشون زندگی میکنی یا فیلم میبینی میبره تو اون حال و هوا

    ۱۱ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم شیدا جان. خوشحالم مورد علاقت هست و با شخصیتها ارتباط خوبی برقرار کردی❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • شیدا

    در پارت 150

    عالی بود قلمت مانا. راستی مگ عباس چن سالشه ک دختر ۲۳ سااه رو بچه میبینه🫣🤔

    ۱۱ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون گلم. دختر تو سن بهار برای ازدواج مورد پسندش نیست و این سن رو برای ازدواج پایین میدونه.

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟