پارت پنجاه و چهارم :

****
شب بود که عباس به خانه برگشت. بهار چادر به سر جلوی در ایستاده و در حال بدرقه دوستش بود. چشمان عباس با دیدن او رنگ محبت گرفت و با شیفتگی در حال تماشایش شد. اندیشید: «خیلی عشقی!» دوست بهار که رفت، بهار در حال بستن در بود که چشمش به عباس افتاد. دست در جیب و دورادور عاشقانه در حال نظاره‌‌اش بود. قلبش لرزید و صورتش شکفت. عباس به سویش آمد و تبسم کرد:
ـ خوبی؟
ـ بهار بیا تو!
چشم عباس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    4

    حق داره مادره خیلی سخته 🙏💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    3

    شما حرف ندارین

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم لطف دارید❤🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️