ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت پنجاه و چهارم :
****
شب بود که عباس به خانه برگشت. بهار چادر به سر جلوی در ایستاده و در حال بدرقه دوستش بود. چشمان عباس با دیدن او رنگ محبت گرفت و با شیفتگی در حال تماشایش شد. اندیشید: «خیلی عشقی!» دوست بهار که رفت، بهار در حال بستن در بود که چشمش به عباس افتاد. دست در جیب و دورادور عاشقانه در حال نظارهاش بود. قلبش لرزید و صورتش شکفت. عباس به سویش آمد و تبسم کرد:
ـ خوبی؟
ـ بهار بیا تو!
چشم عباس

لطفا صبر کنید...

اسرا
4حق داره مادره خیلی سخته 🙏💞