پارت پنجاه و دوم :




فصل 62
عباس دم در نمایشگاه پدرش مردد ایستاده بود و از پشت شیشه‌‌ها به ماشین‌‌ها نگاه می‌‌کرد. اتومبیل‌‌های شیک و گران قیمت آن قدر زیبا و چشمگیر بودند که یک لحظه هم نمی‌‌خواست از آن‌‌ها چشم بردارد. دستی به شانه‌‌اش خورد و صدای آشنایی شنید:
ـ‌‌کاری داری آقا؟
برگشت و چشمش به چشمان پدرش افتاد. هر دو در یک لحظه خشکشان زد. پدرش چه‌‌قدر شکسته و پیر به نظر می‌‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راحیل

    0

    دوست دارم نقش عباس و بهار در این رمان خیلی بیشتر باشه

    ۶ ماه پیش
  • وکیلی

    0

    عباس و بهار

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️