پارت پنجاه و پنجم :



فصل 28
عباس در حالی که دست بهار را در دست داشت از پشت ویترین طلاها و جواهرات به گردنبندها نگاه می کرد و لبخند می زد:
ـ پسند کردی؟
بهار میان سه گردنبند مردد بود. همانطور که به آنها زل زده بود با انگشت به عباس نشانشان داد و گفت:
ـ بین این سه تا موندم.
عباس گردنبندها را مقایسه کرد و گفت:
ـ این یکی قشنگ تر نیست؟
بهار به گردنبند ظریفی نگاه کرد و فهمید سلیقه عباس چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • وکیلی

    0

    اگه به اوج رسیدی حواست باشه یه نگاه هم به پائین بندازی

    ۱ سال پیش
  • مبینا

    1

    هر جوری فکر میکنم به بهمن حق میدم🫠

    ۱ سال پیش
  • ۰۰

    0

    چقدر مردم ما پول پرست شدن و این رمان هم یه نمونه ازش،که رفتارشون قبل و بعد پیدا شدن باباش و پولدارشدنش،متفاوت هست. واقعا برا افرادی مثل اینها متاسفم اما یه حقیقت تلخ جامعه است

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️