پارت پنجاه و هشتم :


عباس نگران مجتبی بود. اوضاع مجتبی هر روز بدتر از قبل می شد. نه نمایشگاه می آمد و نه به حرفهای مادرش گوش می‌‌داد و در افسردگی کامل به سر می‌‌برد. پس از راه انداختن مشتری به طرف پدرش رفت و مقابلش پشت میز نشست و یک استکان چای برداشت و در حال برداشتن قند در فکر فرو رفت. پدرش با نگرانی پرسید:
ـ این بچه چرا همچین می‌‌کنه با خودش؟ مگه دختر قحطه آخه؟
متفکرانه گفت:
ـ بچه بازیاش تمو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    1

    سارا که گفته بود بهش نگو...بهار عجله کرد

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    مجتبی دوباره نره بدون اطلاع🙏💞💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️